
چرا زندگی در پایتخت گرانتر است؟
داستان شهری که هرچه فرصت بیشتری میسازد، زندگی در آن سختتر میشود
یک آزمایش ذهنی کنیم.
فرض کن یک روز صبح از خواب بیدار میشوی و میبینی تمام ساختمانهای تهران، با تمام وسایل داخلشان، عیناً در دشتی خالی، صدها کیلومتر دورتر از تهران ظاهر شدهاند.
همان برجها، همان آپارتمانها، همان مغازههای شیک و همان کافهها. حتی خیابانها و آسفالتشان هم فرقی نکرده.
فقط یک چیز غایب است: دیگر آنجا پایتخت نیست. خبری از انبوه شرکتها، دانشگاهها، بیمارستانهای تخصصی، مشتریان، روابط کاری و فرصتهایی که در تهران به وجود آمده نیست.
حالا سؤال:
آیا آن آپارتمانها هنوز به اندازه قبل میارزند؟
احتمالاً نه.
این یعنی بخش مهمی از پولی که برای یک خانه در پایتخت میدهیم، پول آجر، سیمان و پنجره نیست. پول چیزی است که اصلاً نمیتوانیم درون خانه ببینیم: امکانهایی که بیرونِ درِ خانه وجود دارند.
از همینجا میخواهم سراغ یک ایده بروم که به نظرم از بسیاری توضیحهای معمول درباره گرانی شهر جالبتر است:
پایتخت فقط جایی نیست که در آن کالا و خدمات میخریم؛ جایی است که آدمها برای نزدیکترشدن به آیندههای احتمالی خودشان، با یکدیگر رقابت میکنند.
و این رقابت، قیمت دارد.
اول: ما در پایتخت برای چیزهایی پول میدهیم که هنوز اتفاق نیفتادهاند
کتابی هست به نام Order without Design: How Markets Shape Cities نوشته Alain Bertaud، شهرساز و پژوهشگری که سالها روی ساختار شهرها و رابطه بازار کار، حملونقل و قیمت زمین کار کرده است.
برتو در این کتاب، چاپ ۲۰۱۸ انتشارات MIT، شهر را پیش از هر چیز یک بازار کار وسیع میبیند که عملکردش به امکان دسترسی آدمها به یکدیگر وابسته است.
برای فهمیدن حرفش دو نفر را تصور کن.
سارا در شهری کوچک زندگی میکند. در حرفهاش فقط چهار شرکت وجود دارد که ممکن است او را استخدام کنند.
دوستش نازنین در پایتخت زندگی میکند. شاید دهها شرکت برای تخصصش وجود داشته باشند.
امروز هر دو دقیقاً حقوق یکسانی میگیرند.
اما اگر فردا کارشان را از دست بدهند، وضعیتشان یکسان نیست. نازنین احتمالاً انتخابهای بیشتری دارد. شاید حتی بتواند بدون عوضکردن خانهاش، شغل بهتری پیدا کند.
پس نازنین فقط برای شغل امروز زندگیاش به پایتخت وابسته نیست؛ برای شغل احتمالی فردا، آشناییهای کاری آینده، آموزشهای ممکن و مسیرهای دیگری که هنوز امتحان نکرده هم آنجاست.
در اقتصاد، میتوان بخشی از این جذابیت را با مفهوم ارزشِ اختیار توضیح داد؛ یعنی ارزشی که داشتن انتخابهای بیشتر، حتی پیش از استفاده از آنها، برای انسان ایجاد میکند.
همین موضوع توضیح میدهد چرا ممکن است کسی آگاهانه خانهای کوچکتر و گرانتر را در یک شهر بزرگ انتخاب کند.
او فقط در حال خریدن یک خانه نیست؛ دارد دسترسی به مجموعهای از فرصتها را هم میخرد.
اما نکته ظریف اینجاست: اگر هزاران نفر به همین نتیجه برسند و همگی برای نزدیکشدن به آن فرصتها مهاجرت کنند، رقابت بر سر خانهها بالا میرود.
چیزی که قرار بود زندگی را بهتر کند، خودش میتواند زندگی را گرانتر کند.
این اولین تناقض شهر بزرگ است.
دوم: یک نفر بیش از صد سال پیش، این تناقض را با تصویر سه آهنربا توضیح داده بود
یکی از کتابهای واقعاً خواندنی برای این موضوع Garden Cities of To-Morrow نوشته Ebenezer Howard در سال ۱۹۰۲ است.
هاوارد بهجای اینکه فقط از آمار و قیمت حرف بزند، شهر و روستا را مانند دو آهنربا تصور کرد که هر کدام با جذابیتهایشان مردم را به سمت خود میکشند. بعد آهنربای سومی پیشنهاد داد: شهری که مزایای زندگی شهری و طبیعت را ترکیب کند.

آنچه جالب است، این است که هاوارد بیش از یک قرن پیش دقیقاً درباره گرانی شهرها نوشته بود.
«آهنربای شهر، در مقایسه با آهنربای روستا، مزایایی مانند دستمزدهای بالا، فرصتهای اشتغال و چشماندازهای وسوسهانگیز پیشرفت را عرضه میکند؛ اما این مزایا تا اندازه زیادی با اجارهبها و قیمتهای بالا خنثی میشوند. فرصتهای معاشرت و مکانهای تفریحی شهر بسیار جذاباند؛ ولی ساعتهای طولانی کار، فاصله زیاد خانه تا محل کار و «تنهایی در میان جمعیت» ارزش این خوبیها را بهشدت کاهش میدهند. خیابانهای روشن، بهویژه در زمستان، جاذبه بزرگی هستند؛ اما نور خورشید روزبهروز بیشتر از شهر دریغ میشود و هوا آنچنان آلوده است که ساختمانهای باشکوه عمومی، درست مانند گنجشکها، بهسرعت از دوده پوشیده میشوند و حتی مجسمهها انگار به نومیدی افتادهاند. ساختمانهای مجلل و زاغههای هولناک، دو ویژگی عجیب اما مکمل شهرهای مدرناند.»
چیزی که در این پاراگراف دوست دارم، اصطلاح «تنهایی در میان جمعیت» است.
هاوارد مسئله را فقط اقتصادی نمیبیند. او میپرسد: چه فایدهای دارد یک شهر هزاران امکان تفریح و معاشرت داشته باشد، اگر آدم برای تأمین هزینه زندگیاش آنقدر کار کند و آنقدر در راه باشد که فرصتی برای استفاده از آنها نداشته باشد؟
بهعبارت دیگر، شهر ممکن است در یک زمان، هم ثروتمند از نظر امکانات باشد و هم فقیر از نظر وقت و آرامش ساکنانش.
و این ما را به قیمتهایی میرساند که اصلاً روی برچسب کالاها نوشته نشدهاند.
سوم: شاید عجیبترین بخش گرانی پایتخت این باشد که حتی بابت چیزهای «رایگان» هم پول میدهیم
کتابی هست با عنوان تقریباً طنزآمیز The High Cost of Free Parking، یعنی «هزینه سنگین پارکینگ رایگان»، نوشته Donald Shoup، استاد شهرسازی دانشگاه UCLA.
شوپ در این کتابِ سال ۲۰۰۵ سراغ چیزی رفت که معمولاً هیچکس هنگام خرید به آن فکر نمیکند: هزینه پارککردن ماشینها.
یک جمله کوتاه از فصل اول کتاب:
«هزینه پارکینگ در قیمت بالاترِ همه چیزهای دیگر پنهان شده است.»
فرض کن یک رستوران برای پذیرایی از مشتریانش به فضایی نیاز دارد که بتوان در آن بیست میز گذاشت. اما مجبور است بخش دیگری از زمین یا ساختمان را هم به پارکینگ اختصاص دهد.
پارکینگ ممکن است برای مشتری «رایگان» باشد، ولی ساخت و نگهداری آن رایگان نبوده. اگر رستوران بتواند این هزینه را از طریق قیمت غذا دریافت کند، کسی که اصلاً ماشین ندارد هم ممکن است بخشی از هزینه پارکینگ دیگران را بپردازد.
این دقیقاً از بحثهای شوپ درباره بعضی شهرهای آمریکاست؛ قرار نیست فرض کنیم قوانین پارکینگ یا نحوه انتقال هزینهها در تهران همان است.
حالا یک قدم جلوتر برویم.
زمین در نقطهای پرتردد از پایتخت کمیاب و پرتقاضاست. بنابراین اختصاصدادن آن به هر فعالیتی، به معنای صرفنظرکردن از فعالیتهای ممکن دیگر هم هست. اقتصاددانها این را هزینه فرصت مینامند.
و این مفهوم فقط درباره پارکینگ نیست.
فرض کن دو قهوهفروشی از یک نوع دانه، یک دستگاه و یک دستور تهیه استفاده میکنند. یکی در خیابانی خلوت است و دیگری نزدیک مراکز اداری، جایی که مردم پیش از رفتن به جلسه عجله دارند.
در دومی، مشتری ممکن است فقط برای کیفیت قهوه پول ندهد؛ برای اینکه مجبور نیست بیست دقیقه دنبال قهوه بگردد هم حاضر باشد بیشتر بپردازد.
اگر تعداد کافی از مشتریان چنین ترجیحی داشته باشند، آن موقعیت برای کافه سودآورتر میشود. مالک مغازه هم ممکن است اجاره بیشتری طلب کند.
در نهایت ممکن است بخشی از ارزشی که مشتری برای صرفهجویی در وقتش قائل است، به درآمد صاحب ملک تبدیل شود.
و این واقعاً نکته عجیبی است:
گاهی پولی که برای راحتی خودمان میدهیم، در نهایت نصیب کسی میشود که مالکِ مکانِ آن راحتی است.
این را نباید با این ادعا اشتباه گرفت که همه اختلاف قیمتها ناشی از اجارهاند؛ رقابت، کیفیت، دستمزد و میزان سود هم نقش دارند.
چهارم: پایتخت میتواند ثروت تولید کند، ولی تضمین نمیکند همه ساکنانش از آن ثروتمند شوند
در کتاب The New Geography of Jobs، اقتصاددان Enrico Moretti سراغ رابطه شغل، نوآوری و جغرافیا میرود.
یکی از ایدههایش این است که وقتی مشاغل پردرآمد و تخصصی در یک شهر جمع میشوند، تقاضا برای مشاغل دیگری هم بالا میرود: رستورانها، رانندگان، پرستاران، نظافتچیها، مشاوران و دهها خدمت دیگر.
مورتی در پژوهشهای مربوط به بازار کار آمریکا، برای بعضی مشاغل نوآورانه اثر تکاثری قابلتوجهی بر اشتغال محلی برآورد کرده است.
حالا صحنهای را تصور کن.
در یک خیابان، شرکت بزرگی دفتر تازهای باز میکند. صدها نفر کارمند جدید وارد محله میشوند. کافه روبهروی شرکت شلوغتر میشود. صاحب کافه شاید کارمند دیگری استخدام کند.
ظاهراً همهچیز خوب پیش میرود.
اما صاحب ساختمان کافه هم متوجه میشود که حالا تقاضای بیشتری برای آن موقعیت وجود دارد. موقع تمدید قرارداد ممکن است اجاره را افزایش دهد.
کافه فروش بیشتری دارد، ولی هزینه بیشتری هم میدهد. کارمند کافه ممکن است حقوق بالاتری بگیرد، اما برای زندگی در همان محله به اجاره بیشتری احتیاج پیدا کند.
در همین میان، صاحب ملک، بسته به وضعیت بازار، میتواند بدون مشارکت مستقیم در تولید قهوه از افزایش ارزش موقعیت ملک بهره ببرد.
در واقع ما با سه نوع درآمد روبهرو هستیم: درآمد ناشی از کار، سود حاصل از فعالیت اقتصادی و درآمد ناشی از مالکیت دارایی کمیاب.
هر سه لزوماً به یک اندازه با رشد شهر افزایش پیدا نمیکنند.
پس نمیشود صرفاً با دیدن برجهای جدید، شرکتهای موفق و رستورانهای شلوغ نتیجه گرفت که زندگی برای تمام ساکنان بهتر شده است.
شهر ممکن است ثروتمندتر شود، بیآنکه همه مردمش به همان نسبت احساس ثروتمندترشدن داشته باشند.
پنجم: یک ایستگاه مترو ساخته میشود؛ اما چه کسی ثروتمندتر میشود؟
تصور کن دو همسایه در یک ساختمان زندگی میکنند.
یکی مالک خانهاش است. دیگری مستأجر.
یک روز اعلام میشود که قرار است نزدیک ساختمانشان ایستگاه مترو ساخته شود. چند سال بعد، ایستگاه افتتاح میشود.
حالا هر دو میتوانند راحتتر به محل کارشان بروند. هر دو از یک امکان عمومی بهرهمند شدهاند.
اما تفاوت مهمی وجود دارد.
اگر دسترسی بهتر باعث افزایش قیمت خانههای آن محله شود، صاحبخانه ارزش دارایی بیشتری پیدا میکند. مستأجر، برعکس، ممکن است هنگام تمدید قرارداد با اجاره بالاتری مواجه شود.
یکی از بهترشدن شهر دارایی بیشتری به دست میآورد و دیگری ممکن است برای ماندن در همان شهر هزینه بیشتری بپردازد.
این فقط یک داستان ذهنی بیپشتوانه نیست. فرایند تبدیلشدن ارزش دسترسی به قیمت زمین و مسکن، موضوع پژوهشهای متعددی بوده است. البته نتایج یکسان نیستند: یک فراتحلیل منتشرشده در سال ۲۰۲۲ نشان میدهد اثر ایستگاههای ریلی بر ارزش ملک، بسته به موقعیت و شرایط، حتی میتواند از کاهش تا افزایش قیمت متفاوت باشد.
اینجا کتاب Capital City: Gentrification and the Real Estate State نوشته Samuel Stein، منتشرشده در سال ۲۰۱۹، خواندنی میشود.
استاین از زاویه اقتصاد سیاسی و جغرافیا استدلال میکند که تصمیمهای شهرسازی، سرمایهگذاری و تغییر کاربری زمین میتوانند به تغییر ارزش املاک منجر شوند و توزیع سود این تغییرات میان گروههای اجتماعی یکسان نیست.
حرفی که میشود از کنار هم گذاشتن این پژوهشها فهمید این است:
وقتی یک شهر بهتر میشود، سؤال فقط این نیست که چقدر ارزش تولید شده؛ سؤال این است که چه کسی میتواند آن ارزش را برای خودش نگه دارد.
و این یکی از دلایلی است که گرانی شهر صرفاً با زیادبودن جمعیت توضیح داده نمیشود. مالکیت زمین، عرضه مسکن، زیرساخت و تصمیمهای شهری هم اهمیت دارند.
در پایتخت، تمرکز ادارات و قدرت تصمیمگیری میتواند این فرایند را پیچیدهتر کند. آلبرتو آدس و ادوارد گلیزر در پژوهش Trade and Circuses در سال ۱۹۹۵ نشان دادند که ساختارهای سیاسی، در کنار عوامل تجاری و اقتصادی، میتوانند بر تمرکز جمعیت در شهر اصلی کشور اثر بگذارند.
البته این الگو قانون همگانی نیست. پایتخت سیاسی هر کشور الزاماً گرانترین یا مهمترین مرکز اقتصادی آن نیست.
ششم: شاید تلخترین قسمت ماجرا این باشد که گرانی برای همه یک معنی ندارد
میخواهم اینجا از یک مثال واقعی بگویم، نه فرضی.
جامعهشناسی به نام Matthew Desmond چندین خانواده کمدرآمد را در شهر میلواکی آمریکا از نزدیک دنبال کرد. حاصل کارش کتاب Evicted: Poverty and Profit in the American City در سال ۲۰۱۶ شد.
یکی از آدمهای واقعی کتاب، زنی به نام آرلین است؛ مادری با دو فرزند.
دزموند در مصاحبهای که ناشر کتاب منتشر کرده، میگوید وقتی آرلین را شناخت، ۸۸ درصد درآمدش صرف اجاره میشد.
او بارها ناچار به ترک خانه شد. فرزندانش مدرسه و اجتماع آشنای خود را از دست دادند و سابقه اخراج از خانه، پیدا کردن مسکن بعدی را دشوارتر کرد.
در متن کتاب، دزموند از تعبیر کوتاه و تکاندهندهای استفاده میکند:
«اول از همه، اجاره سهمش را میبلعد.»
این داستان درباره میلواکی است، نه تهران و نه یک پایتخت؛ اما برای فهم اثر اجتماعی گرانی مسکن بسیار مهم است.
فرض کن دو خانواده در یک خیابان زندگی میکنند. هزینه زندگی در آن خیابان برای هر دو بالا میرود.
یکی خانهای دارد که ارزشش افزایش مییابد. دیگری بیشتر درآمدش را صرف اجاره میکند.
در آمار ممکن است هر دو «ساکن یک محله گران» باشند، اما تجربه اقتصادیشان زمین تا آسمان فرق دارد.
گرانی برای نفر اول ممکن است به معنای ثروتمندترشدن باشد؛ برای نفر دوم ممکن است به معنای صرفنظر از درمان، تفریح، آموزش یا حتی تغییر اجباری خانه باشد.
همین تفاوت، موضوعی است که در تحلیلهای کلی درباره «میانگین قیمت تهران» بهراحتی ناپدید میشود.
جالب است که بیش از یک قرن پیش، Charles Booth و همکارانش خیابانهای لندن را بر اساس وضعیت اقتصادی ساکنانشان رنگآمیزی کردند.
در نقشههای تاریخی آنها، گاهی خیابانهای مرفه و فقیر بسیار نزدیک هم قرار داشتند؛ حتی در محدودهای از اسپیتالفیلدز، آن سوی یک خیابان با رنگ طبقه مرفه و سوی دیگر با رنگ فقر مشخص شده بود.
میتوانی این نقشههای واقعی را در آرشیو دیجیتال دانشگاه LSE ببینی.
این تصویر تاریخی یادآوری میکند که یک کلانشهر ممکن است از نظر جغرافیایی یک شهر باشد، ولی از نظر تجربه زندگی، چندین جهان متفاوت را در خودش جا داده باشد.
هفتم: بعضی چیزهای گران اصلاً قرار نیست ثروت را نشان دهند؛ قرار است آینده را بسازند
یکی از کتابهای کمتر تکرارشده و واقعاً جالب در این زمینه The Sum of Small Things: A Theory of the Aspirational Class نوشته Elizabeth Currid-Halkett، منتشرشده در سال ۲۰۱۷ است.
او به مسئلهای در جامعهشناسی مصرف توجه میکند: افراد برخوردار همیشه ثروتشان را با ماشین گران، ساعت لوکس یا لباس برند نشان نمیدهند. ممکن است هزینههای مهمترشان صرف آموزش فرزندان، سلامت، مراقبت از کودک و فعالیتهایی شود که به حفظ یا افزایش موقعیت اجتماعی خانواده کمک میکنند.
جمله کوتاهی از فصل اول کتاب:
«فاصله میان طبقات اجتماعی فقط با چیزهایی که افراد مالکشان هستند تعریف نمیشود.»
حالا این را به زندگی شهری وصل کنیم.
تصور کن دو خانه کاملاً مشابه داریم. یکی در محلهای قرار گرفته که دسترسی به مدرسهای پرطرفدار، خدمات درمانی و مجموعهای از امکانات آموزشی برای کودکان آسانتر است.
ممکن است خانوادهای حاضر باشد برای خانه دوم پول بیشتری بدهد، نه به خاطر خودِ ساختمان، بلکه به خاطر فرصتهایی که برای فرزندش فراهم میکند.
پس گاهی قیمت مسکن فقط بازتاب امکانات امروز نیست؛ بازتاب رقابت خانوادهها بر سر فرصتهای نسل بعد هم هست.
این نقطه تلاقی جامعهشناسی، روانشناسی و اقتصاد شهری است.
و در پایتختهایی که امکانات آموزشی و تخصصی در آنها بیشتر متمرکز شده، چنین رقابتی میتواند بخشی از تقاضای شدید برای بعضی محلهها را توضیح دهد.
هشتم: یک هزینه دیگر هم هست که هیچوقت روی فاکتور نوشته نمیشود؛ زمان
در کتاب Happy City: Transforming Our Lives Through Urban Design، نوشته Charles Montgomery در سال ۲۰۱۳، شهر فقط مجموعهای از ساختمانها نیست؛ محیطی است که بر رفتار، روابط اجتماعی و احساس رضایت انسانها اثر میگذارد. نویسنده برای بررسی این موضوع از روانشناسی، علوم رفتاری و تجربههای شهرسازی استفاده میکند.
حالا به انتخاب بسیار آشنایی فکر کن.
میتوانی نزدیک محل کار زندگی کنی، اما باید اجاره بالایی بپردازی.
یا خانه ارزانتری در فاصله زیاد انتخاب کنی و هر روز زمان بیشتری در مسیر بگذرانی.
در حالت اول، برای دسترسی پول میدهی.
در حالت دوم، برای ارزانتر زندگیکردن بخشی از وقتت را میدهی.
و این وقت، چیز کماهمیتی نیست. همان زمانی است که میتوانستی با خانواده بگذرانی، بخوابی، ورزش کنی یا چیزی یاد بگیری.
حالا پارادوکس هاوارد در ابتدای بحث را یادت بیاور: شهری که تفریح و فرصت اجتماعی فراوان دارد، اما ممکن است ساکنانش زمان کافی برای استفاده از آنها نداشته باشند.
این همان جایی است که میفهمیم «هزینه زندگی» با «قیمت چیزها» یکی نیست.
ممکن است خانهای ارزانتر باشد، اما زندگیکردن در آن برای کسی که باید هر روز مسیر طولانی طی کند، هزینه زمانی و روانی بالایی داشته باشد.
و بالاخره چرا پایتخت گرانتر است؟
حالا میتوانیم به سؤال اول برگردیم.
پایتخت معمولاً چند نوع کمیابی را همزمان در خودش جمع میکند: زمینهایی که به فرصتهای شغلی نزدیکاند، خانههایی که به خدمات و امکانات دسترسی خوبی دارند، فضاهای تجاری پرتردد و موقعیتهایی که برای روابط اقتصادی و اجتماعی ارزشمندند.
وقتی آدمهای بیشتری برای دسترسی به این چیزها رقابت میکنند و عرضه زمین، مسکن و زیرساخت بهاندازه کافی پاسخ نمیدهد، قیمتها تحت فشار قرار میگیرند.
اما اثر این فشار روی همه کالاها یکسان نیست. یک کالای کارخانهای ممکن است بهخاطر رقابت شدید و شبکه توزیع بزرگ در پایتخت ارزانتر باشد. در مقابل، خانه، آرایشگاه، رستوران یا خدماتی که شدیداً به موقعیت و هزینه نیروی کار وابستهاند، ممکن است گرانتر شوند.
تورم عمومی کشور هم عامل جداگانهای است که میتواند در کنار این تفاوتهای مکانی عمل کند.
به نظرم عمیقترین نتیجه تمام این کتابها و پژوهشها این است:
پایتخت فقط مکانی با قیمتهای بالاتر نیست؛ مکانی است که در آن، انسانها برای سهمداشتن از فرصتهای محدود با هم رقابت میکنند.
بعضیها از زیادشدن این فرصتها درآمد به دست میآورند. بعضیها هزینه بیشتری برای دسترسی به آنها میپردازند. و بعضیها ممکن است باوجود حضور در همان شهر، به بخش بزرگی از امکاناتش دسترسی نداشته باشند.
شاید بتوان تمام داستان را اینطور گفت:
در یک شهر بزرگ، بعضی آدمها از نزدیکشدن شهر به ملکشان ثروتمندتر میشوند؛ بعضی دیگر مجبورند بخش بیشتری از درآمد و عمرشان را خرج کنند تا خودشان به شهر نزدیک بمانند.
این تفاوت، از خودِ گرانی هم مهمتر است.