
چرا کودک با صندلی میجنگد؟
گزیدهای از «بازیِ کودکان» استیونسون؛ خیالِ کودکی که برای پیشبردنِ قصه به بدن، صندلی و وسایلِ خانه نیاز دارد.
ما بزرگترها میتوانیم برای خودمان قصهای بگوییم، ضربه بدهیم و ضربه بخوریم تا سپرها به صدا درآیند، تند و دور بتازیم، ازدواج کنیم، از پا بیفتیم و بمیریم؛ و در تمامِ این مدت، آرام کنارِ آتش نشسته باشیم یا دمر در تخت دراز کشیده باشیم.
این دقیقاً همان کاری است که کودک نمیتواند انجام بدهد، یا دستکم تا وقتی کارِ دیگری پیدا میکند، انجامش نمیدهد. او برای همهچیز به آدمک و وسایلِ صحنه نیاز دارد. وقتی قصهاش به جنگ میرسد، باید بلند شود، چیزی به جای شمشیر پیدا کند و آنقدر با یکی از وسایلِ خانه بجنگد که نفسش بند بیاید.
وقتی نوبتِ تاختن با فرمانِ عفوِ پادشاه میرسد، باید سوارِ صندلی شود و چنان آن را براند و به آن بکوبد و چنان با حرارت بر آن جنبوجوش کند که پیکِ داستانش، اگر نه خونین از مهمیززدن، دستکم از شتاب سرخِ آتشین به مقصد برسد. اگر ماجرایش حادثهای بر لبهٔ پرتگاه داشته باشد، باید خودش از کمدِ کشودار بالا برود و با تمامِ بدن روی فرش بیفتد تا خیالش راضی شود.
سربازهای سربی، عروسکها، خلاصه همهٔ اسباببازیها، در همین دستهاند و همین کار را میکنند. هیچ چیز ایمانِ کودک را نمیلرزاند؛ ناشیانهترین جانشینها را میپذیرد و آشکارترین ناسازگاریها را بهراحتی میبلعد.
صندلیای را که همین حالا چون قلعه محاصرهاش کرده بود، یا چون اژدها دلاورانه به خاکش انداخته بود، میبرند تا مهمانِ صبحگاهی رویش بنشیند، و او اصلاً دستپاچه نمیشود؛ میتواند ساعتها با سطلِ زغالی که تکان نمیخورد زدوخورد کند؛ در میانِ باغِ افسونشده میتواند ببیند که باغبان، بیسروصدا، سیبزمینیِ شام را از خاک بیرون میآورد، بیآنکه چندان جا بخورد.
میتواند از هرچه با افسانهاش جور درنمیآید چشم بپوشد؛ و چشمهایش را در جیبش میگذارد، همانطور که ما در کوچهای بدبو بینیمان را میگیریم.
از همین روست که هرچند راهِ کودکان هر روز در صد جا با راهِ بزرگترها تلاقی میکند، هرگز همجهت پیش نمیروند و حتی در یک محیط نیستند. سیمهای تلگراف هم میتوانند مسیرِ جاده را قطع کنند؛ یا یک نقاشِ منظره و یک فروشندهٔ دورهگرد میتوانند به یک سرزمین بروند و بااینحال در دنیاهایی متفاوت سیر کنند.