معاینهٔ یک مومیایی — کاهنهٔ آمون، پل دومینیک فیلیپوتو؛ رنگ‌روغن روی بوم
معاینهٔ یک مومیایی — کاهنهٔ آمون، پل دومینیک فیلیپوتو؛ رنگ‌روغن روی بوم

فرعون را برای مرهم می‌فروشند

گزیده‌ای از توماس براون؛ بدن‌هایی که برای جاودانگی نگه داشته شدند و سرانجام به کالا بدل شدند.

تاریکی و روشنایی، گذرِ زمان را میان خود تقسیم می‌کنند، و حتی در زمانِ حیاتمان، فراموشی در بخشِ بزرگی از هستیِ ما با حافظه سهیم است؛ خوشی‌هایمان را کم‌رنگ به یاد می‌آوریم، و سوزناک‌ترین ضربه‌های رنج هم تنها سوزشی کوتاه در ما به جا می‌گذارند. حواسِ ما هیچ حالتِ شدیدی را تاب نمی‌آورند، و اندوه‌ها یا ما را از میان می‌برند یا خود از میان می‌روند. اینکه از گریستن به سنگ بدل شویم، افسانه است. مصیبت‌ها پینه می‌بندند؛ رنج‌ها بر ما بند نمی‌شوند، یا چون برف بر ما می‌ریزند؛ و بااین‌همه، این کرختی چندان هم ناخوشایند نیست.

بی‌خبری از بدی‌های آینده و فراموشیِ بدی‌های گذشته، تدبیری مهربانانه در طبیعت است؛ به یاریِ آن، آمیزهٔ این روزهای اندک و دشوار را تاب می‌آوریم، و چون حواسِ رهایی‌یافته‌مان دوباره گرفتارِ یادهای بُرنده نمی‌شوند، لبهٔ تکرار، زخمِ اندوه‌هایمان را تازه نگه نمی‌دارد.

بسیاری از مردمانِ باستان، امیدِ بقای خود را با تناسخِ روح خرسند می‌کردند؛ راهِ خوبی برای ادامهٔ یادشان، زیرا با بهره‌مندی از زندگی‌های پیاپی، ناگزیر در این‌همه گونهٔ هستی کاری درخورِ اعتنا می‌کردند، و با برخورداری از آوازهٔ خودهای گذشته‌شان، شکوهی انباشته برای واپسین دوره‌های هستیِ خویش فراهم می‌آوردند.

دیگران، به‌جای گم‌شدن در شبِ هولناکِ نیستی، خرسند بودند که به هستیِ مشترک بازگردند و ذره‌ای از روحِ همگانیِ همه‌چیز شوند؛ که چیزی جز بازگشت به خاستگاهِ ناشناخته و الهی‌شان نبود. چاره‌اندیشیِ مصریان به این هم رضایت نمی‌داد: بدن‌های خود را در ترکیب‌های خوشبو نگاه می‌داشتند تا چشم‌به‌راهِ بازگشتِ روحشان بمانند. اما همه بیهودگی است، بادپروری است و نابخردی. مومیایی‌های مصر را که کمبوجیه یا زمان از میان نبرده بود، اکنون آزمندی مصرف می‌کند. مومیایی کالا شده است، مصر زخم‌ها را درمان می‌کند، و فرعون را برای مرهم می‌فروشند.

بازگشت به نوشته‌ها