
ساعتسازی که بهجای ساعت، پروانه میساخت
صحنهٔ رونمایی از پروانه در «هنرمندِ زیبایی» هاثورن؛ اوئن نتیجهٔ سالها کارش را به دوستانش نشان میدهد.
هنرمند جواب داد: «موفق شدهام.» لحظهای برقِ پیروزی در چشمهایش درخشید و لبخندی آفتابی بر چهرهاش نشست، اما چنان در ژرفای اندیشه فرو رفته بود که لبخندش به اندوه میمانست. «بله، دوستان من، حقیقت دارد. موفق شدهام.»
آنی گفت: «واقعاً؟» و دوباره نشانی از شادیِ دخترانه در چهرهاش پیدا شد. «و حالا اجازه داریم بپرسیم رازش چیست؟»
اوئن وارلند جواب داد: «البته؛ برای فاشکردنش آمدهام. راز را خواهید دانست، خواهید دید، لمسش خواهید کرد و صاحبش خواهید شد! چون، آنی ــ اگر هنوز اجازه داشته باشم دوستِ سالهای کودکیام را با همین نام صدا بزنم ــ آنی، این سازوکاری که روح گرفته، این هماهنگیِ حرکت، این رازِ زیبایی را بهعنوانِ هدیهٔ عروسیِ تو ساختهام. دیر رسیده، درست است؛ اما هرچه در زندگی پیشتر میرویم، وقتی چیزها طراوتِ رنگشان را از دست میدهند و جانمان ظرافتِ دریافتش را، بیشتر به روحِ زیبایی نیاز داریم. اگر ــ مرا ببخش، آنی ــ اگر بدانی چطور قدرِ این هدیه را بدانی، هرگز برای رسیدنش دیر نیست.»
همانطور که حرف میزد، چیزی بیرون آورد که شبیه جعبهٔ جواهر بود. آن را به دستِ خود، با نقشونگاری پُرکار، از آبنوس تراشیده بود و با نقشِ خیالانگیزی از صدف نشانده بود: پسری در تعقیبِ پروانهای که در جای دیگری از نقش به روحی بالدار بدل شده بود و بهسوی آسمان میرفت؛ و پسر، یا جوان، چنان نیرویی در اشتیاقِ شدیدِ خود یافته بود که برای رسیدن به زیبایی، از زمین به ابر و از ابر به هوای آسمانی بالا میرفت. هنرمند جعبهٔ آبنوس را باز کرد و از آنی خواست انگشتانش را روی لبهٔ آن بگذارد. آنی چنین کرد، اما وقتی پروانهای بالزنان بیرون آمد، نزدیک بود جیغ بکشد. پروانه بر نوکِ انگشتش نشست و شکوهِ گستردهٔ بالهای ارغوانی و خالهای طلاییاش را حرکت داد، انگار خود را برای پرواز آماده میکرد. نمیتوان با کلمه آن جلال و درخشش و تجملِ ظریفی را وصف کرد که در زیباییِ این موجود لطافت یافته بود. اینجا پروانهٔ آرمانیِ طبیعت در نهایتِ کمال تحقق یافته بود؛ نه به شکلِ آن حشرههای رنگپریدهای که میان گلهای زمینی میپرند، بلکه شبیه آنهایی که بر چمنزارهای بهشت پرواز میکنند تا فرشتههای کودک و روانِ نوزادانِ درگذشته با آنها بازی کنند. کُرکِ پُرپشتِ بالهایش دیده میشد؛ درخششِ چشمهایش گویی از روح سرشار بود. نورِ آتش دورِ این شگفتی میلرزید و شمعها بر آن میتابیدند؛ اما به نظر میرسید از نورِ خودش میدرخشد و انگشت و دستِ درازشدهای را که رویش نشسته بود، با پرتوی سفید، همچون تابشِ سنگهای گرانبها، روشن میکند. در زیباییِ کاملش، مسئلهٔ اندازه یکسره از یاد میرفت. اگر بالهایش از گنبدِ آسمان هم فراتر میرفت، ذهن نمیتوانست بیش از این پُر و خشنود شود.
آنی گفت: «زیباست! زیباست! زنده است؟ زنده است؟»
شوهرش جواب داد: «زنده است؟ البته که زنده است. خیال میکنی هیچ آدمی آنقدر مهارت دارد که پروانه بسازد؟ یا وقتی هر بچهای میتواند در یک بعدازظهرِ تابستان بیستتایش را بگیرد، کسی به خودش زحمتِ ساختنِ یکی را میدهد؟ زنده است؟ معلوم است! اما این جعبهٔ قشنگ بیشک کارِ دستِ دوستمان اوئن است؛ و راستی هم مایهٔ افتخارش است.»
در همین لحظه پروانه دوباره بالهایش را تکان داد؛ حرکتی چنان زنده و طبیعی که آنی یکه خورد و حتی ترسی آمیخته به شگفتی در دلش نشست؛ چون برخلافِ نظرِ شوهرش، هنوز نمیتوانست مطمئن شود که آنچه میبیند واقعاً موجودی زنده است یا سازوکاری شگفتانگیز.
جدیتر از پیش تکرار کرد: «زنده است؟»
اوئن وارلند، که با دقتی ثابت به چهرهٔ او چشم دوخته بود، گفت: «خودت قضاوت کن.»
پروانه خود را به هوا انداخت، دورِ سرِ آنی بال زد و تا گوشهٔ دوری از اتاقِ نشیمن بالا رفت؛ و همچنان بهواسطهٔ فروغِ ستارهواری که حرکتِ بالهایش به دورش میپیچید، دیده میشد. کودکِ روی زمین با چشمهای کوچک و هوشیارش مسیرِ آن را دنبال میکرد. پروانه پس از گردش در اتاق، با قوسی مارپیچ برگشت و دوباره بر انگشتِ آنی نشست.
آنی دوباره گفت: «اما زنده است؟» و انگشتی که این رازِ باشکوه روی آن نشسته بود، چنان میلرزید که پروانه ناچار بود با بالهایش تعادلِ خود را نگه دارد. «بگو زنده است یا تو ساختهایاش؟»
اوئن وارلند جواب داد: «وقتی زیباست، چرا میپرسی چه کسی آن را آفریده؟ زنده است؟ بله، آنی؛ میشود گفت جان دارد، چون هستیِ خودِ مرا در خود جذب کرده است؛ و در رازِ این پروانه و زیباییاش ــ که تنها ظاهری نیست، بلکه به ژرفای تمامِ ساختارش است ــ عقل، خیال، حساسیت و جانِ هنرمندِ زیبایی بازتاب یافته است! بله، من آن را آفریدهام. اما» ــ اینجا حالتِ چهرهاش کمی عوض شد ــ «این پروانه حالا برای من آن چیزی نیست که در خیالهای بیداریِ جوانیام، از دور میدیدم.»
آهنگر، با لبخندی از شوقِ کودکانه، گفت: «هرچه هست، اسباببازیِ قشنگی است. فکر میکنی افتخار بدهد و روی انگشتِ بزرگ و زمختی مثل انگشتِ من هم بنشیند؟ آنی، دستت را بیاور اینجا.»
به راهنماییِ هنرمند، آنی نوکِ انگشتش را به نوکِ انگشتِ شوهرش چسباند؛ و پس از مکثی کوتاه، پروانه بالزنان از یکی به دیگری رفت. برای پروازِ دوم نیز بالها را به شیوهای شبیه، اما نه دقیقاً همانندِ بارِ اول، تکان داد؛ بعد از انگشتِ نیرومندِ آهنگر برخاست، در قوسی که رفتهرفته بازتر میشد تا سقف بالا رفت، یک دورِ وسیع در اتاق زد و با حرکتی موجوار به همان نقطهای برگشت که از آن پرواز کرده بود.
رابرت دنفورث فریاد زد: «خب، این دیگر روی دستِ طبیعت بلند شده!» صمیمانهترین تحسینی بود که میتوانست به زبان بیاورد؛ و راستی، اگر همانجا متوقف میشد، مردی با واژههای سنجیدهتر و دریافتی ظریفتر هم بهآسانی نمیتوانست چیزی بیش از آن بگوید. «اعتراف میکنم که این از من برنمیآید. اما خب که چه؟ در یک ضربهٔ محکمِ پتکِ من فایدهٔ واقعیِ بیشتری هست تا در تمامِ پنج سال کاری که دوستمان اوئن برای این پروانه هدر داده است.»