
نور را میبینیم یا غبار را؟
گزیدهای از جان تیندال؛ آزمایشی که در آن، پاککردنِ هوا مسیرِ روشنِ پرتو را تاریک میکند.
در مسیرِ پرتویی استوانهای که غبارِ آزمایشگاه را بهشدت روشن میکرد، چراغِ الکلیِ افروختهای گذاشتم. درهمآمیخته با شعله و پیرامون لبهٔ آن، حلقههای غریبی از تاریکی دیده میشد که به دودی بسیار سیاه شباهت داشت. وقتی شعله را قدری پایینتر از پرتو قرار دادم، همان تودههای تاریک با شتاب به بالا هجوم بردند. از سیاهترین دودی که تاکنون از دودکشِ یک کشتی بخار دیده شده سیاهتر بودند؛ و شباهتشان به دود چنان کامل بود که ورزیدهترین مشاهدهگر هم نتیجه میگرفت شعلهٔ بهظاهر پاکِ چراغ الکلی فقط به پرتویی با شدتِ کافی نیاز دارد تا ابرهای کربنِ آزادشدهٔ خود را آشکار کند.
اما آیا این سیاهی دود است؟ این پرسش بیدرنگ پیش آمد و اینگونه پاسخ گرفت: میلهٔ آتشهمزنیِ گداختهای را زیرِ پرتو گذاشتیم؛ از آن هم همان حلقههای سیاه بالا رفت. سپس شعلهٔ بزرگی از هیدروژن به کار رفت، و آن تودههای چرخانِ تاریکی را بسیار بیشتر از شعلهٔ الکل یا میله پدید آورد. پس دیگر نمیشد آن را دود دانست.
پس این سیاهی چه بود؟ صرفاً همان سیاهیِ فضای میان ستارگان؛ یعنی سیاهیِ حاصل از نبودِ هر مادهای در مسیرِ پرتو که بتواند نورش را پراکنده کند. وقتی شعله را زیرِ پرتو گذاشتیم، مادهٔ معلق در همانجا نابود شد؛ و هوا که از این ماده پاک شده بود، به درونِ پرتو بالا رفت، ذراتِ روشنشده را کنار زد و به جای نورِ آنها، تاریکیِ ناشی از شفافیتِ کاملِ خودش را نشاند.
هیچ چیز نمیتوانست نادیدنیبودنِ عاملی را که همه چیز را دیدنی میکند، روشنتر از این نشان دهد. پرتو، نادیده، از شکافِ سیاهی میگذشت که هوای شفاف ساخته بود؛ حال آنکه در دو سویِ شکاف، ذراتِ انبوه زیرِ آن روشناییِ نیرومند، همچون جسمی جامد و نورانی میدرخشیدند.