قفسِ جیرجیرک، شیباتا زِشین، سدهٔ نوزدهم؛ نقاشی با لاک روی کاغذ، موزهٔ هنر آسیاییِ سان‌فرانسیسکو
قفسِ جیرجیرک، شیباتا زِشین، سدهٔ نوزدهم؛ نقاشی با لاک روی کاغذ، موزهٔ هنر آسیاییِ سان‌فرانسیسکو

قفس‌هایی برای شنیدن

لافکادیو هِرن از بساطِ حشره‌فروش به جهانی از شنیدن می‌رسد که مسافری گذری ممکن است آن را با اسباب‌بازی اشتباه بگیرد.

اگر روزی به ژاپن رفتید، حتماً دست‌کم یکی از جشن‌های معبد را ببینید — اِن‌نیچی. جشن را باید شب دید، آن‌وقت که همه‌چیز در روشناییِ چراغ‌ها و فانوس‌های بی‌شمار، زیباتر جلوه می‌کند. تا این تجربه را نداشته باشید، نمی‌توانید بدانید ژاپن چیست؛ نمی‌توانید افسونِ واقعیِ آن غرابت و ظرافت، آمیزشِ شگفتِ گروتسک و زیبایی را که در زندگیِ مردمِ عادی یافت می‌شود تصور کنید.

در چنین شبی، احتمالاً مدتی خود را به جریانِ تماشاگران می‌سپارید و از گذرگاه‌های درخشانِ میانِ بساط‌های پُر از اسباب‌بازی‌های وصف‌ناپذیر می‌گذرید — چیزهای کودکانهٔ ظریف، شگفتی‌های شکننده، عجایبِ خنده‌آور؛ تصویرهایی از دیوها، خدایان و اجنّه می‌بینید؛ ماندوها غافلگیرتان می‌کنند — فانوس‌های عظیمی که چهره‌های هیولایی بر پردهٔ روشنشان نقاشی شده است؛ شعبده‌بازها، بندبازها، شمشیربازانِ رقصان و فال‌گیرها را لحظه‌ای می‌بینید؛ و همه‌جا، بالاتر از همهمهٔ صداها، نوای بی‌وقفهٔ فلوت و غرشِ طبل را می‌شنوید.

همهٔ این‌ها شاید ارزشِ ایستادن نداشته باشد. اما کمی بعد، تقریباً مطمئنم که در گردشِ خود مکث می‌کنید تا به بساطی نگاه کنید که مثل فانوسِ خیال روشن است و قفس‌های کوچکِ چوبی در آن چیده‌اند؛ از درونشان جیرجیری بی‌مانند برمی‌خیزد. بساط، بساطِ فروشندهٔ حشره‌های آوازخوان است؛ و این توفانِ صدا را حشره‌ها به پا کرده‌اند. منظره غریب است؛ و تقریباً همیشه یک خارجی را به خود جذب می‌کند.

اما خارجی، پس از فرونشاندنِ کنجکاویِ گذرایش، معمولاً به راهِ خود می‌رود با این تصور که چیزِ قابل‌توجه‌تری از نوعی اسباب‌بازیِ کودکان ندیده است. به‌آسانی می‌توان به او فهماند که تجارتِ حشره فقط در توکیو، سالانه هزاران دلار ارزش دارد؛ اما اگر به او بگویند خودِ حشره‌ها را به‌سببِ ویژگیِ خاصِ صداهایی که درمی‌آورند عزیز می‌دارند، بی‌گمان تعجب می‌کند.

آسان نیست قانعش کنیم که در زندگیِ هنری و ذوقیِ مردمی چنین ظریف و هنرمند، این حشره‌ها به‌اندازهٔ توکاها، سهره‌ها، بلبل‌ها و قناری‌های ما در تمدنِ غرب، جایگاهی مهم و سزاوار دارند. کدام غریبه‌ای می‌تواند گمان کند که دربارهٔ این حشره‌های خانگیِ کوتاه‌عمر، ادبیاتی هزارساله وجود دارد — ادبیاتی پُر از زیبایی‌های غریب و ظریف؟

هدفِ این نوشته آن است که با روشن‌کردنِ این واقعیت‌ها نشان دهد مسافرانِ ما چگونه ممکن است ندانسته، دربارهٔ جالب‌ترین جزئیاتِ زندگیِ ژاپنی سطحی قضاوت کنند. اما چنین بدداوری‌هایی همان‌قدر که طبیعی‌اند، اجتناب‌ناپذیر هم هستند. حتی با مهربانانه‌ترین نیت‌ها، نمی‌توان چیزی نامعمول در رسم‌ورسومِ ژاپن را با یک نگاه درست سنجید؛ زیرا امرِ نامعمول تقریباً همیشه به احساس‌ها، باورها یا اندیشه‌هایی مربوط است که یک غریبه نمی‌تواند چیزی درباره‌شان بداند.

بازگشت به نوشته‌ها