
گذشتهای که موسیقی برایمان میسازد
سوگِ اتفاقی که برای ما نیفتاده، خاطرهٔ عشقی که نداشتهایم؛ گفتارِ گیلبرت در «منتقد در مقامِ هنرمند» اسکار وایلد.
گیلبرت (از پشتِ پیانو بلند میشود): امشب حالِ حرفزدن ندارم. واقعاً ندارم. چه بدجنسی میکنی که لبخند میزنی! سیگارها کجاست؟ ممنون. این نرگسهای کمپَر چقدر ظریفاند! انگار از کهربا و عاجِ خنک ساخته شدهاند. به آثارِ یونانیِ بهترین دوره میمانند. آن داستان در اعترافاتِ عضوِ پشیمانِ آکادمی چه بود که خندهات انداخت؟ برایم تعریفش کن.
بعد از نواختنِ شوپن، احساس میکنم انگار بر گناهانی گریستهام که هرگز مرتکب نشدهام و برای فاجعههایی سوگواری کردهام که از آنِ من نبودهاند. موسیقی، به گمانم، همیشه چنین اثری دارد. برای آدم گذشتهای میسازد که از آن بیخبر بوده، و او را از اندوههایی پُر میکند که اشکهایش هرگز به آنها نرسیدهاند.
میتوانم مردی را تصور کنم که زندگیای کاملاً معمولی داشته است؛ اتفاقی قطعهٔ غریبی از موسیقی میشنود و ناگهان درمییابد که روحش، بیآنکه خودش آگاه بوده باشد، از تجربههایی هولناک گذشته و شادیهای هراسانگیز، یا عشقهای پُرشور و سرکش، یا چشمپوشیهای بزرگ را شناخته است. پس این داستان را برایم تعریف کن، ارنست. میخواهم سرگرم شوم.