
میتوانی روی نیمکت بنشینی؛ خوابت نبرد
از فصل «گاریچی و نجار» در «مردمان اعماق» جک لندن؛ دو مردِ بیخواب دنبال جایی برای گذراندن شب میگردند.
این دو مرد را از بخشِ پذیرشِ شبانهٔ نوانخانهٔ وایتچپل پس زده بودند و حالا همراه من راهیِ نوانخانهٔ پاپلار بودند. به گمانشان امیدِ چندانی نبود، اما جز امتحانکردنش راهی برایمان نمانده بود. یا پاپلار بود یا خیابان و شب. هر دو بیتابِ یک جا برای خواب بودند، چون به قول خودشان «دیگه بریده بودند». گاریچی، که پنجاهوهشت سال داشت، سه شبِ گذشته را بیسرپناه و بیخواب گذرانده بود؛ نجارِ شصتوپنجساله پنج شب را.
اما ای نازپروردههای سیر و پُر که هر شب تختهای سفید و اتاقهای دلباز در انتظارتان است، چطور میتوانم به شما بفهمانم که اگر شبی فرساینده را در خیابانهای لندن میگذراندید، چه رنجی میکشیدید؟ باور کنید، تا پیش از آنکه خاور به سپیده رنگ ببازد، خیال میکردید هزار قرن آمده و رفته است؛ آنقدر میلرزیدید که از دردِ تکتکِ عضلهها نزدیک بود فریاد بزنید؛ و حیرت میکردید که چطور میشود اینهمه را تاب آورد و زنده ماند. اگر روی نیمکتی استراحت میکردید و چشمهای خستهتان بسته میشد، مطمئن باشید پاسبان بیدارتان میکرد و با خشونت میگفت «راه بیفت». میتوانید روی نیمکت استراحت کنید، و البته نیمکت هم بهندرت پیدا میشود؛ اما اگر استراحت به خواب بدل شود، باید راه بیفتید و تنِ خستهتان را در خیابانهای بیپایان بکشید. اگر از سرِ درماندگی یواشکی کوچهای متروک یا گذرگاهی تاریک پیدا کنید و دراز بکشید، پاسبانِ همهجاحاضر باز هم بیرونتان میکند. کارش همین است که بیرونتان کند. حکمِ صاحبان قدرت این است که باید بیرونتان کنند.
اما وقتی سپیده برسد و کابوس تمام شود، شما خودتان را به خانه میرسانید تا خستگی از تن به در کنید و تا پایان عمر، ماجرای این سفرِ پرحادثه را برای جمعِ دوستانِ تحسینگرتان تعریف میکنید. قصهتان کمکم به حکایتی عظیم بدل میشود. آن شبِ کوتاهِ هشتساعتهتان یک اودیسه میشود و خودتان هومر.
برای این بیخانمانهایی که همراه من به نوانخانهٔ پاپلار میرفتند، چنین نیست. و امشب در شهر لندن سیوپنج هزار نفر از آنها هستند، زن و مرد. لطفاً وقتی به بستر میروید، به یادش نیفتید؛ اگر آنقدر که باید دلنازک باشید، شاید مثل همیشه آسوده نخوابید. اما پیرمردهای شصت، هفتاد و هشتادساله، با شکمِ گرسنه و تنِ تحلیلرفته، که سپیده را بیآنکه خستگیشان دررفته باشد پیشواز میروند و روز را تلوتلوخوران، دیوانهوار در پیِ تکهنانی میگذرانند، درحالیکه شبِ بیرحم دوباره بهسویشان میتازد؛ و این کار را پنج شبانهروز ادامه میدهند ــ ای نازپروردههای سیر و پُر، چطور ممکن است بفهمید؟