زن کنار پنجره، کاسپار داوید فریدریش، ۱۸۲۲
زن کنار پنجره، کاسپار داوید فریدریش، ۱۸۲۲

چرا از شهری که دوستش نداریم، نمی‌رویم؟

دربارهٔ هزینهٔ جداشدن از زندگی‌ای که ساخته‌ایم؛ از پول و کار تا رابطه‌ها و دلبستگی به مکان.

فرض کن یک شب، بعد از دو ساعت ماندن در ترافیک، به خانه رسیده‌ای.

هنوز کفش‌هایت را درنیاورده‌ای که پیام صاحب‌خانه می‌رسد: برای تمدید قرارداد باید صحبت کنیم.

به دوستی زنگ می‌زنی و دوباره از تهران شکایت می‌کنی. از اجاره، از راه، از اینکه آخر هفته هم بیشتر وقتت صرف جبران خستگی هفته می‌شود.

دوستت پیشنهاد آشنایی دارد:

«خب چرا نمی‌روی یک شهر کوچک‌تر؟ با همین پول می‌توانی راحت‌تر زندگی کنی.»

بعد از تماس، آگهی‌ها را نگاه می‌کنی. خانه‌ای پیدا می‌شود که بزرگ‌تر است و اجارهٔ کمتری دارد. حتی فرض کنیم شغلت را هم بتوانی از راه دور ادامه بدهی.

روی کاغذ، تصمیم چندان دشوار به نظر نمی‌رسد.

اما چند دقیقه بعد، صفحه را می‌بندی.

چه چیزی در این حساب جا مانده است؟

در نوشتهٔ قبلی، از ارزشی گفتم که نزدیکی به فرصت‌ها به زندگی در پایتخت می‌دهد. این بار می‌خواهم به هزینهٔ دورشدن از آنچه ساخته‌ایم نگاه کنم؛ چیزهایی که هنگام مقایسهٔ اجارهٔ دو خانه، به‌آسانی از قلم می‌افتند.

اول: برای ارزان‌تر زندگی‌کردن، گاهی باید اول پول بیشتری داشته باشی

یک حساب فرضی کنیم.

فرض کن با رفتن به شهر دیگر، ماهانه پنج میلیون تومان از هزینه‌هایت کم می‌شود. اما جابه‌جایی، پیدا‌کردن خانه، استقرار و فاصلهٔ احتمالی میان دو درآمد، شصت میلیون تومان خرج دارد.

یک سال صرفه‌جویی لازم است تا هزینهٔ شروع را جبران کنی.

اگر این پول را داشته باشی، می‌توانی دربارهٔ سود و زیان تصمیم فکر کنی. اگر نداشته باشی، شاید اصلاً به مرحلهٔ مقایسه نرسی.

همین تفاوت ساده، توضیح می‌دهد چرا توصیهٔ «برو جای ارزان‌تر» برای دو نفر با درآمد یکسان، معنای یکسانی ندارد. یکی پس‌اندازی دارد که چند ماه دشوار را پوشش می‌دهد؛ دیگری باید اجارهٔ همین ماه را جور کند.

پژوهشی هست با عنوان Underinvestment in a Profitable Technology، نوشتهٔ گراد برایان، شیامال چودری و احمد مشفق مبارک، که در سال ۲۰۱۴ در مجلهٔ Econometrica منتشر شد.

پژوهشگران در منطقه‌ای از بنگلادش که خانواده‌ها پیش از برداشت محصول با کمبود کار و غذا روبه‌رو می‌شدند، مشوقی مالی برای مهاجرت موقت کاری ارائه کردند. مبلغ اصلی، معادل ۸٫۵ دلار در زمان مطالعه، هزینهٔ رفت‌وبرگشت را پوشش می‌داد. این مشوق، مهاجرت فصلی را افزایش داد و مهاجرتی که در نتیجهٔ آن رخ داد، مصرف خانواده‌های باقی‌مانده در مبدأ را بهبود بخشید.

این مطالعه دربارهٔ مهاجرت فصلی در بنگلادش است. برای تصمیم یک خانوادهٔ تهرانی، از آن نمی‌شود عدد استخراج کرد. اما پرسش مهمی پیش می‌کشد: وقتی رفتن می‌تواند منفعت داشته باشد، چه چیزی مانع امتحان‌کردنش می‌شود؟

گاهی پاسخ در هزینهٔ همان امتحان است.

کسی که با شکست یک تصمیم می‌تواند به خانهٔ خانواده‌اش برگردد، با کسی که شکست برایش به معنای عقب‌افتادن اجاره و نداشتن پول غذاست، ریسک مشابهی نمی‌کند.

ممکن است هر دو از زندگی فعلی ناراضی باشند، اما فقط یکی توانِ چند ماه نامطمئن را داشته باشد.

دوم: بعضی از امکانات زندگی‌مان، آدرس دارند

دو خانواده را تصور کن که درآمد و اجارهٔ یکسانی دارند.

مادربزرگِ خانوادهٔ اول، هفته‌ای دو روز از کودک مراقبت می‌کند. برادرشان نزدیک خانه زندگی می‌کند و در موقع اضطرار می‌تواند خودش را برساند. دوستی هم دارند که وقتی کار تازه‌ای می‌شنود، خبرشان می‌کند.

خانوادهٔ دوم در همان شهر، چنین ارتباط‌هایی ندارد.

در جدول هزینه‌ها ممکن است تفاوت بزرگی نبینی. اما اگر هر دو تصمیم به رفتن بگیرند، چیزهای یکسانی را پشت سر نمی‌گذارند.

خانوادهٔ اول باید برای بخشی از کمک‌هایی که امروز در دسترسش است، جایگزین پیدا کند. بعضی جایگزین‌ها هزینه دارند؛ بعضی هم به زمان و اعتماد نیاز دارند.

در گزارشی پژوهشی که گیزم کوشار، تایلر رنسام و ویلبرت ون‌درکلاو در سال ۲۰۱۹ منتشر کردند، از پاسخ‌دهندگان آمریکایی خواستند احتمال انتخابشان را در سناریوهای فرضی جابه‌جایی بیان کنند. برآوردهایشان نشان داد نزدیکی به خانواده و دوستان، سازگاری با محیط اجتماعی و هزینه‌های غیرمالیِ جابه‌جایی، در انتخاب محل زندگی اهمیت دارند. این یافته‌ها از پاسخ به موقعیت‌های فرضی به دست آمده‌اند.

برای نزدیک‌شدن به معنای روزمرهٔ این موضوع، یک تعمیرکار را تصور کن.

او طی ده سال مشتری‌هایی پیدا کرده که شماره‌اش را برای یکدیگر می‌فرستند. می‌دانند خوش‌قول است. گاهی بدون اینکه تبلیغ کند، سفارش تازه می‌گیرد.

اگر به شهر دیگری برود، مهارتش همراهش می‌رود. اما مشتری‌های آنجا هنوز او را نمی‌شناسند.

ساختن دوبارهٔ این اعتماد ممکن است زمان ببرد. در این فاصله، خانهٔ ارزان‌تر لزوماً به معنای فشار مالی کمتر نیست.

وقتی دربارهٔ زندگی در یک شهر حرف می‌زنیم، باید این سابقهٔ رابطه و اعتماد را هم حساب کنیم. بخشی از امکانات ما در دفترچهٔ تلفنمان است؛ کنار نام آدم‌هایی که می‌توانند واقعاً کاری انجام دهند، چون هنوز نزدیک‌اند.

سوم: ممکن است رفتن برای تو خوب باشد، اما برای زندگی مشترکت دشوار

سارا می‌تواند کارش را از راه دور انجام دهد. از شلوغی خسته شده و پیشنهاد می‌کند به شهر کوچک‌تری بروند.

همسرش، رضا، فیزیوتراپیست است. چند سال طول کشیده تا در محل کارش جا بیفتد، با پزشک‌ها آشنا شود و بیمارانی داشته باشد که دوباره به او مراجعه کنند.

برای سارا، تغییر شهر ممکن است با حفظ درآمد همراه باشد. رضا باید دربارهٔ درآمد تازه‌اش با حدس و احتمال حرف بزند.

وقتی این دو نفر دربارهٔ رفتن بحث می‌کنند، حتی اگر به عددهای کاملاً یکسانی نگاه کنند، تصمیم یکسانی پیش رویشان نیست.

جیکوب مینسِر در مقالهٔ «تصمیم‌های مهاجرت خانوادگی»، منتشرشده در سال ۱۹۷۸، همین تفاوت میان منفعت فرد و منفعت خانواده را وارد تحلیل اقتصادی مهاجرت کرد. در چارچوب او، ممکن است یک نفر به‌خاطر منفعت خانواده جابه‌جا شود، درحالی‌که خودش از جابه‌جایی زیان می‌بیند؛ یا بماند، با اینکه رفتن برای خودش بهتر است.

حالا مسئلهٔ مدرسهٔ کودک یا مراقبت از پدر و مادر را هم به مثال اضافه کن.

ممکن است خانواده در مقصد خانهٔ بهتری داشته باشد، اما یکی از اعضا کارش را از دست بدهد. ممکن است درآمد مجموع بیشتر شود، اما بار مراقبت از کودک روی دوش یک نفر بیفتد.

جمع‌کردن درآمدها، به‌تنهایی نشان نمی‌دهد چه کسی چه چیزی را از دست می‌دهد.

برای همین، جملهٔ «اگر خودم بودم، می‌رفتم» گاهی توصیف دقیقی از وضعیت است. آدم دربارهٔ زندگی‌ای تصمیم می‌گیرد که با زندگی چند نفر دیگر گره خورده است.

البته این گره‌خوردگی، منصفانه‌بودن هر تصمیم خانوادگی را تضمین نمی‌کند. باید بتوان پرسید سهمِ چه کسی از فرصت‌ها کمتر می‌شود و آیا صدایش در تصمیم شنیده شده است.

چهارم: ممکن است از شهری ناراضی باشیم که بخشی از زندگی‌مان را هنوز در آن دوست داریم

فرض کن از آلودگی، اجاره و شلوغی تهران ناراضی هستی.

اما عصر پنجشنبه، مسیری را پیاده می‌روی که خوب می‌شناسی. می‌دانی کدام کوچه خلوت‌تر است. دوستی نزدیک همان‌جاست که می‌توانی بدون برنامهٔ مفصل ببینی‌اش. چند خیابان آن‌طرف‌تر، خانه‌ای هست که سال‌های مهمی از زندگی‌ات را در آن گذرانده‌ای.

وقتی می‌گویی «این شهر را دوست ندارم»، همهٔ این تجربه‌ها را با یک شدت رد نمی‌کنی.

لیلا اسکنل و رابرت گیفورد در مقاله‌ای در سال ۲۰۱۰، پژوهش‌های «دلبستگی به مکان» را در چارچوبی جمع کردند که فرد، فرایندهای روانی و ویژگی‌های مکان را کنار هم می‌گذارد. در این نگاه، خاطره‌ها، پیوندهای اجتماعی و ویژگی‌های محیط، همگی می‌توانند در معنایی که یک مکان برای ما دارد سهم داشته باشند.

برای فهم این دلبستگی، لازم نیست شهر را زیبا یا بی‌مسئله بدانیم.

شاید کسی از خیابانی که در آن بزرگ شده شکایت کند، اما هنوز با دیدن مغازه‌هایش احساس آشنایی داشته باشد. شاید خانهٔ قدیمی دیگر مناسب زندگی نباشد، اما رفتن از آن دشوار بماند.

از آن طرف، مقصد را هم باید بیشتر از چند روز سفر شناخت.

در تعطیلات، ممکن است در شهری آرام صبحانه بخوری و با خودت بگویی می‌توانم تا آخر عمر اینجا زندگی کنم. اما هنوز یک روز معمولی را در آن نگذرانده‌ای: روزی که باید کار پیدا کنی، وسیلهٔ خراب را تعمیر کنی، یا بعد از یک هفتهٔ سخت کسی را ببینی.

این‌ها می‌توانند در مقصد هم فراهم شوند. سؤال این است که برای ساختنشان چقدر وقت و توان لازم داریم.

آشنایی با شهر فعلی بخشی از همین کار را قبلاً برایمان انجام داده است.

پنجم: خواستنِ رفتن و توانستنِ رفتن، دو چیز جدا هستند

تا اینجا از هزینه‌ها گفتیم. اما از این توضیح‌ها نباید نتیجه گرفت هر کسی که مانده، گرفتار شده است.

کسی ممکن است امکان رفتن داشته باشد و زندگی نزدیک خانواده را ترجیح بدهد. دیگری ممکن است هر روز آرزوی رفتن کند، اما برای تأمین هزینهٔ آن راهی نداشته باشد.

از بیرون، هر دو هنوز در همان شهر زندگی می‌کنند.

هاین دِهاس در مقالهٔ «نظریه‌ای دربارهٔ مهاجرت»، منتشرشده در سال ۲۰۲۱، میان آرزوی مهاجرت و قابلیتِ انجام آن تمایز می‌گذارد. در چارچوب او، آزادیِ انتخاب محل زندگی، امکان ماندن را هم در بر می‌گیرد. برای فهم تصمیم آدم‌ها باید هم خواسته‌شان را دید و هم گزینه‌هایی را که واقعاً در دسترسشان است.

این تمایز، پرسشی را که از یکدیگر می‌پرسیم دقیق‌تر می‌کند.

وقتی دوستی می‌گوید از شهرش خسته شده، می‌توان پرسید برای رفتن چه چیزی کم دارد. شاید شغل قابل‌انتقال می‌خواهد. شاید باید برای مراقبت از مادرش ترتیبی پیدا کند. شاید هم با بررسی همهٔ این‌ها بفهمد هنوز ماندن را ترجیح می‌دهد، اما می‌خواهد شرایط زندگی‌اش تغییر کند.

همچنین ممکن است کسی به امید فرصت‌هایی بماند که مدت‌هاست از آن‌ها استفاده نکرده است. این احتمال را هم باید بررسی کرد: کدام امکان هنوز واقعی است و کدام را فقط در تصورمان نگه داشته‌ایم؟

هیچ‌یک از این پاسخ‌ها را نمی‌شود از تعداد شکایت‌های آدم‌ها فهمید.

به همان شبی برگردیم که آگهی خانه را باز کرده‌ای.

این بار کنار اجارهٔ کمتر، چند چیز دیگر هم می‌نویسی: هزینهٔ چند ماه اول، وضعیت کار همسرت، کمک‌هایی که امروز داری و رابطه‌هایی که باید در مقصد بسازی.

ممکن است بعد از این حساب، باز هم تصمیم به رفتن بگیری. شاید هم بفهمی برای رفتن، اول باید یکی از این موانع را برطرف کنی.

اما حالا می‌دانی چرا مقایسهٔ دو اجاره به‌تنهایی تو را به تصمیم نرسانده بود.

در نوشتهٔ قبلی، از پولی گفتم که برای نزدیک‌ماندن به فرصت‌ها می‌پردازیم. اینجا باید هزینهٔ جداشدن از زندگی فعلی را هم کنار آن بگذاریم. بخشی از آن زندگی را می‌توان همراه برد؛ برای بخش دیگر باید در جای تازه وقت گذاشت، اعتماد ساخت و دوباره از آدم‌ها کمک خواست.

شاید کسی که هنوز نرفته، مشغول فراهم‌کردن همین امکان باشد.

پژوهش‌ها و منابع

بازگشت به نوشته‌ها