اثرِ ملودرام، لویی‌ـ‌لئوپولد بوآیی، حدود ۱۸۳۰
اثرِ ملودرام، لویی‌ـ‌لئوپولد بوآیی، حدود ۱۸۳۰

چرا ترس را دوست داریم، اما تهوع را نه؟

گزیده‌ای از بحثِ پژوهشِ «خوشحال از غمگین‌بودن»؛ لذتِ تجربه‌های ناخوشایند کجا متوقف می‌شود؟

وقتی فراوانیِ فعالیت‌های مختلف را مقایسه می‌کنیم، نتایجِ ما پرسش‌های دشواری پیش می‌کشند. چرا میزانِ علاقه به فیلم‌ها یا موسیقیِ غمگین، خستگیِ جسمانی یا وسایلِ بازیِ هیجان‌انگیز، بسیار بیشتر از امتیازِ علاقه به پنیرِ بدبو، خوراکی‌های تلخ یا دردِ لحظه‌ایِ سرماست؟

نمی‌دانیم؛ بخشی از این تفاوت شاید به میزانِ مواجهه با این تجربه‌ها و نیز هنجارهای فرهنگی برگردد. مثلاً اطمینان داریم که لذت‌بردن از سوزشِ فلفلِ تند در مکزیک رایج‌تر و شدیدتر از ایالات متحده است.

شاید گیج‌کننده‌تر این واقعیت باشد که بعضی احساس‌های منفی ظاهراً هرگز برای هیچ‌کس خوشایند نمی‌شوند: تهوع نمونهٔ روشنی است، و شاید این دربارهٔ هر دردِ احشایی، در تمایز با دردِ عضلانی، صدق کند. دردِ احشایی و دیگر ناراحتی‌ها، مثل تهوع، اساساً نشانهٔ آن‌اند که چیزی درست کار نمی‌کند؛ و این پیوندِ قوی با بیماری ممکن است مانعِ تعبیری «بی‌خطر» شود.

علاوه بر این، بسیار دشوار است که مطمئن باشیم ناراحتیِ احشایی واقعاً «ایمن» است؛ در نتیجه، ایجادِ آن فاصله‌ای که امکانِ یک چارچوبِ محافظ یا تعبیرِ «بی‌خطر» را فراهم می‌کند، دشوار می‌شود. در واقع، تقریباً همهٔ فعالیت‌هایی که در پژوهشِ ما زیرِ عنوانِ خودآزاریِ بی‌خطر قرار می‌گیرند، واقعاً بی‌ضررند، هرچند بدن چنان به آن‌ها پاسخ می‌دهد که گویی زیان‌آورند. شاید چتربازیِ تفریحی یا صعود از صخره‌ها در این دسته نگنجند؛ اما این فعالیت‌ها در مقایسه با آنچه در این مقاله بررسی می‌کنیم، استثنایی‌تر به نظر می‌رسند.

این هم قابل‌توجه است که با کسی برخورد نکرده‌ایم که بگوید از ملال لذت می‌برد، هرچند نقطهٔ مقابلِ آن، تحریکِ بیش‌ازحد، ممکن است بسیار محبوب باشد؛ مثلاً در میانِ نوجوانان.

بازگشت به نوشته‌ها