خیابان وارد خانه می‌شود، اومبرتو بوچونی، ۱۹۱۱
خیابان وارد خانه می‌شود، اومبرتو بوچونی، ۱۹۱۱

وقتی فکر را تکه‌تکه می‌کنند

گزیده‌ای از «دربارهٔ سروصدا»؛ دربارهٔ تمرکز و صدایی که پیش از شناخته‌شدن، فکر را دشوار می‌کند.

این بیزاری از سروصدا را چنین توضیح می‌دهم: اگر الماسی بزرگ را به تکه‌های کوچک ببُرید، ارزشی را که به‌صورتِ یک کل داشته، یکسره از دست می‌دهد؛ و ارتشی که به دسته‌های کوچکِ سربازان تقسیم شود، تمامِ نیروی خود را از دست می‌دهد.

به همین ترتیب، ذهنی بزرگ نیز به‌محضِ آنکه رشتهٔ فکرش قطع شود، آرامشش به هم بخورد و توجهش از موضوع منحرف شود، تا سطحِ ذهنی معمولی پایین می‌آید؛ زیرا برتریِ آن به قدرتِ تمرکزش وابسته است: به اینکه همهٔ نیروی خود را بر یک موضوع گرد آورد، همان‌گونه که آینهٔ مقعر همهٔ پرتوهای نوری را که بر آن می‌تابند، در یک نقطه جمع می‌کند. مزاحمتِ پرسروصدا مانعِ این تمرکز است.

از همین روست که ذهن‌های برجسته همواره از هرگونه مزاحمت، به‌عنوانِ چیزی که به فکرشان هجوم می‌آورد و آن را منحرف می‌کند، چنین بیزاریِ شدیدی نشان داده‌اند. بیش از همه، از آن وقفهٔ خشنی بیزار بوده‌اند که سروصدا ایجاد می‌کند. مردمِ معمولی از این چیزها چندان به هم نمی‌ریزند. خردمندترین و هوشمندترین ملتِ اروپا، «هرگز سخن یا کارِ کسی را قطع نکن!» را فرمانِ یازدهم می‌داند. سروصدا بی‌شرمانه‌ترین شکلِ مزاحمت است.

سروصدا فقط وقفه‌ای در فکر ایجاد نمی‌کند، بلکه آن را از هم می‌گسلد. البته جایی که چیزی برای گسستن وجود نداشته باشد، سروصدا نیز چندان دردناک نخواهد بود.

گاهی صدایی خفیف اما مداوم، مدتی آزارم می‌دهد و حواسم را پرت می‌کند، پیش از آنکه روشن و مشخص متوجهِ آن شوم. فقط حس می‌کنم فکرکردن مدام دشوارتر می‌شود؛ درست انگار بخواهم با وزنه‌ای بر پایم راه بروم. سرانجام می‌فهمم ماجرا چیست.

بازگشت به نوشته‌ها