مزتن، آنتوان واتو، حدود ۱۷۱۸–۱۷۲۰
مزتن، آنتوان واتو، حدود ۱۷۱۸–۱۷۲۰

وقتی تماشاگر می‌رود

گزیده‌ای از «اصول روان‌شناسی»، فصل آگاهی از خود؛ دربارهٔ خودهایی که در نگاهِ جمع‌های مختلف داریم.

خودِ اجتماعیِ آدمی همان شناخت و اعتباری است که از هم‌نوعانش می‌گیرد. ما تنها جانورانی جمع‌زی نیستیم که دوست داشته باشیم در دیدرسِ همنوعانمان باشیم؛ گرایشی فطری نیز داریم که هم‌نوعانمان به ما توجه کنند، آن هم با نگاهی مثبت. اگر از نظرِ جسمانی ممکن بود، هیچ مجازاتی شیطانی‌تر از این نمی‌شد طراحی کرد که کسی را در جامعه رها کنند و تمامِ اعضای آن یکسره نادیده‌اش بگیرند.

اگر هنگامِ ورودمان کسی برنمی‌گشت، وقتی حرف می‌زدیم کسی پاسخ نمی‌داد و به کارمان اعتنایی نمی‌کرد، و اگر هرکس را می‌دیدیم، با ما چنان رفتار می‌کرد که گویی اصلاً وجود نداریم، دیری نمی‌گذشت که نوعی خشم و نومیدیِ عاجزانه در ما بالا می‌گرفت؛ چنان‌که بی‌رحمانه‌ترین شکنجه‌های جسمی در مقایسه با آن، آسودگی به شمار می‌آمدند؛ زیرا دست‌کم نشان می‌دادند، هرقدر هم که وضعمان بد باشد، هنوز آن‌قدر سقوط نکرده‌ایم که یکسره ناشایستهٔ توجه باشیم.

دقیق‌تر بگوییم، آدمی به تعدادِ کسانی که او را می‌شناسند و تصویری از او در ذهن دارند، خودِ اجتماعی دارد. زخمی‌کردنِ هرکدام از این تصویرها، زخمی‌کردنِ خودِ اوست. اما چون کسانی که این تصویرها را در ذهن دارند، به‌طورِ طبیعی در گروه‌هایی جای می‌گیرند، در عمل می‌توان گفت آدمی به تعدادِ گروه‌های متمایزی که نظرشان برایش مهم است، خودهای اجتماعیِ متفاوت دارد. معمولاً به هرکدام از این گروه‌ها، وجهِ متفاوتی از خود نشان می‌دهد.

چه‌بسا جوانی که پیشِ پدرومادر و معلمانش بسیار سربه‌زیر است، در میانِ دوستانِ جوان و گردن‌کلفتش مثلِ دزدِ دریایی ناسزا می‌گوید و رجز می‌خواند. خود را به فرزندانمان آن‌گونه نشان نمی‌دهیم که به هم‌نشینانِ باشگاه؛ به مشتریانمان آن‌گونه که به کارگرانی که استخدام کرده‌ایم؛ و به اربابان و کارفرمایانمان آن‌گونه که به دوستانِ نزدیکمان. از اینجا چیزی پدید می‌آید که در عمل، تقسیم‌شدنِ آدمی به چندین خود است؛ و این تقسیم ممکن است شکافی ناساز باشد، مانندِ وقتی که کسی می‌ترسد یک دسته از آشنایانش او را چنان بشناسند که جای دیگر هست؛ یا ممکن است تقسیمِ کاری کاملاً هماهنگ باشد، مانندِ کسی که با فرزندانش مهربان است و با سربازان یا زندانیانِ زیرِ فرمانش سخت‌گیر.

خاص‌ترین خودِ اجتماعی‌ای که آدمی ممکن است داشته باشد، در ذهنِ کسی است که عاشقش شده است. خوش‌اقبالی و بداقبالیِ این خود، شدیدترین سرخوشی و دل‌افسردگی را پدید می‌آورند؛ حالاتی که با هر معیاری جز احساسِ بدنیِ خودِ فرد بسنجیم، به‌اندازهٔ کافی نامعقول‌اند. در آگاهیِ خودِ او، تا وقتی این خودِ اجتماعیِ خاص به رسمیت شناخته نشود، گویی وجود ندارد؛ و وقتی به رسمیت شناخته شود، خرسندی‌اش از هر حدی می‌گذرد.

بازگشت به نوشته‌ها