امید، جورج فردریک واتس و کارگاهش، ۱۸۸۶؛ رنگ‌روغن روی بوم، تیت بریتانیا
امید، جورج فردریک واتس و کارگاهش، ۱۸۸۶؛ رنگ‌روغن روی بوم، تیت بریتانیا

اسمش یادم نیست، ولی این نیست

اسم فراموش شده، اما هر اسمِ دیگری در جای آن نمی‌نشیند؛ ویلیام جیمز دربارهٔ جای خالیِ فعالی در ذهن.

فرض کنیم می‌خواهیم نامی فراموش‌شده را به یاد بیاوریم. آگاهیِ ما حالتِ عجیبی دارد. شکافی در آن هست؛ اما نه صرفاً یک شکاف. شکافی است به‌شدت فعال. چیزی شبیه شبحِ نام در آن است که ما را به جهتی معیّن فرامی‌خواند، گاهی از حسِ نزدیک‌شدن به آن به لرزه‌مان می‌اندازد، و بعد می‌گذارد بی‌آنکه به واژهٔ دلخواه برسیم، دوباره فروبیفتیم. اگر نام‌های اشتباهی به ما پیشنهاد کنند، این جای خالی که به‌طرزی غریب دقیق است، فوراً عمل می‌کند تا آن‌ها را رد کند. آن‌ها در قالبش جا نمی‌گیرند.

و جای خالیِ یک کلمه، حسِ جای خالیِ کلمه‌ای دیگر را ندارد، هرچند اگر هر دو را «جای خالی» بنامیم، ناگزیر به نظر می‌رسد که از محتوا تهی‌اند. وقتی بیهوده می‌کوشم نامِ اسپالدینگ را به یاد بیاورم، آگاهی‌ام با وقتی که بیهوده سعی می‌کنم نامِ بولز را به یاد بیاورم بسیار فرق دارد. حالت‌های بی‌شماری از آگاهیِ فقدان وجود دارد که هیچ‌کدام به‌خودیِ‌خود نامی ندارند، اما همگی با یکدیگر متفاوت‌اند.

چنین احساسِ فقدانی، زمین تا آسمان با فقدانِ احساس فرق دارد: احساسی شدید است. آهنگِ واژه‌ای گم‌شده ممکن است حاضر باشد، بی‌آنکه صدایی جامهٔ آن شود؛ یا حسِ زودگذرِ واکه یا همخوانِ آغازِ آن، گاه‌وبیگاه ما را به بازی بگیرد، بی‌آنکه روشن‌تر شود. هرکس باید آزارِ وزنِ بی‌کلامِ بیتی فراموش‌شده را بشناسد که بی‌قرار در ذهن می‌رقصد و تقلا می‌کند با کلمه‌ها پُر شود.

بازگشت به نوشته‌ها