دارِ بافندگی با بافنده، ونسان ون‌گوگ، آوریل–مهٔ ۱۸۸۴؛ رنگ‌روغن روی بوم، موزهٔ کرولر–مولر
دارِ بافندگی با بافنده، ونسان ون‌گوگ، آوریل–مهٔ ۱۸۸۴؛ رنگ‌روغن روی بوم، موزهٔ کرولر–مولر

دارِ بافندگیِ زمان

دو دریانورد حصیری می‌بافند؛ تار، پود و ضربهٔ دست، به ضرورت و اختیار و تصادف بدل می‌شوند. گزیده‌ای از موبی‌دیک.

بعدازظهری ابری و شرجی بود؛ دریانوردان با رخوت روی عرشه‌ها لم داده بودند یا بی‌هیچ فکری به آب‌های سربی‌رنگ خیره می‌شدند. کوئیکوئگ و من آرام مشغولِ بافتنِ چیزی بودیم که «حصیرِ شمشیری» می‌نامند، تا بندی دیگر برای محکم‌کردنِ قایقمان داشته باشیم. همه‌چیز چنان ساکت و آرام بود و بااین‌همه، گویی از چیزی خبر می‌داد؛ و چنان افسونی از خیال‌پردازی در هوا نهفته بود که هر دریانوردِ خاموش، انگار در خویشتنِ نادیدنیِ خود حل شده بود.

در بافتنِ حصیر، من کمک‌دست یا پادوی کوئیکوئگ بودم.

من رشتهٔ پودِ طنابِ باریک را پیوسته از میانِ رشته‌های بلندِ تار می‌گذراندم و برمی‌گرداندم و دستِ خودم را به‌جای ماکو به کار می‌بردم؛ و کوئیکوئگ که پهلو ایستاده بود، هرچندگاه شمشیرِ سنگینِ بلوطی‌اش را میانِ رشته‌ها می‌لغزاند و همان‌طور که بی‌خیال به آب نگاه می‌کرد، بی‌دقت و بی‌اندیشه هر رشته را با ضربه سرِ جایش می‌نشاند. می‌گویم، آن‌وقت چنان حالِ رؤیاگونهٔ غریبی بر تمامِ کشتی و دریا سایه انداخته بود، که فقط صدای گنگ و گاه‌به‌گاهِ شمشیر آن را می‌شکست، که انگار این، دارِ بافندگیِ زمان بود و من خود ماکویی بودم که ماشینی‌وار، پیوسته در کارِ بافتنِ سرنوشت‌ها بودم.

رشته‌های تار ثابت بودند و تنها حرکتی که داشتند، نوسانی یکنواخت و تکرارشونده بود؛ و همان نوسان هم فقط به‌اندازه‌ای بود که بگذارد رشته‌های دیگر از عرض با آن‌ها درآمیزند. این تار، گویی همان ضرورت بود؛ و با خود فکر کردم، اینجا با دستِ خودم ماکوی خودم را به کار می‌اندازم و سرنوشتِ خود را در میانِ این رشته‌های تغییرناپذیر می‌بافم.

در همین حال، شمشیرِ خودانگیخته و بی‌اعتنای کوئیکوئگ، بسته به پیشامد، گاهی کج، گاهی ناراست، گاهی محکم و گاهی سست به پود می‌خورد؛ و این تفاوت در ضربهٔ پایانی، به همان نسبت ظاهرِ نهاییِ بافته را تغییر می‌داد. با خود فکر کردم، این شمشیرِ مردِ وحشی که سرانجام هم تار و هم پود را شکل می‌دهد و می‌سازد، این شمشیرِ آسوده و بی‌اعتنا باید تصادف باشد؛ آری، تصادف و اختیار و ضرورت، که هیچ با هم ناسازگار نیستند و همگی، درهم‌بافته، با هم کار می‌کنند.

تارِ راستِ ضرورت، که نمی‌توان از مسیرِ نهایی‌اش منحرفش کرد — و درواقع هر نوسانِ رفت‌وبرگشتی‌اش هم فقط به همان سو می‌رود؛ اختیار، که هنوز آزاد است ماکوی خود را از میانِ رشته‌های معیّن بگذراند؛ و تصادف، که اگرچه بازی‌اش در خطوطِ راستِ ضرورت محدود شده و حرکتِ جانبی‌اش را اختیار هدایت می‌کند، اگرچه هر دو برایش تعیینِ تکلیف می‌کنند، به‌نوبت بر هرکدام فرمان می‌راند و آخرین ضربهٔ شکل‌دهنده را بر رویدادها می‌زند.

بازگشت به نوشته‌ها