قصه‌ای جالب، جیمز تیسو، حدود ۱۸۷۲؛ رنگ‌روغن روی چوب، نگارخانهٔ ملی ویکتوریا
قصه‌ای جالب، جیمز تیسو، حدود ۱۸۷۲؛ رنگ‌روغن روی چوب، نگارخانهٔ ملی ویکتوریا

مهمانی که بلد نبود برود

داستانی از استیون لیکاک؛ مهمانی می‌خواهد برود، میزبان تعارف می‌کند و خداحافظی هر بار دشوارتر می‌شود.

بعضی‌ها ــ البته نه من و شما، که این‌قدر بر خودمان مسلطیم ــ بعضی‌ها وقتی به دیدن کسی می‌روند یا شبی را جایی می‌گذرانند، برای خداحافظی‌کردن حسابی به زحمت می‌افتند. همین که به نظر مهمان می‌رسد دیگر حق دارد برود، بلند می‌شود و ناگهان می‌گوید: «خب، فکر کنم من...» آن‌وقت اهل خانه می‌گویند: «وای، همین حالا باید بری؟ هنوز که زوده!» و کشمکشی رقت‌انگیز شروع می‌شود.

فکر می‌کنم غم‌انگیزترین موردی که از این دست دیده‌ام، ماجرای دوست بیچاره‌ام، ملپومنوس جونز، بود؛ دستیارِ کشیش بود، جوانی به آن نازنینی، و فقط بیست‌وسه سال داشت! اصلاً نمی‌توانست از دست مردم خلاص شود. خجالتی‌تر از آن بود که دروغ بگوید و مؤمن‌تر از آن‌که بخواهد بی‌ادب به نظر برسد. از قضا، همان بعدازظهرِ روز اولِ تعطیلات تابستانی‌اش به دیدن چند نفر از دوستانش رفت. شش هفتهٔ پیشِ رو یکسره مال خودش بود؛ مطلقاً هیچ کاری نداشت. کمی گپ زد، دو فنجان چای نوشید، بعد برای آن کوشش بزرگ به خودش جرئت داد و ناگهان گفت:

«خب، فکر کنم من...» اما خانمِ خانه گفت: «اوه، نه! آقای جونز، واقعاً نمی‌تونید یه کم دیگه بمونید؟» جونز همیشه راست می‌گفت. گفت: «اوه، چرا، البته که من... اِ... می‌تونم بمونم.» «پس خواهش می‌کنم نرید.»

ماند. یازده فنجان چای نوشید. شب داشت می‌رسید. دوباره بلند شد. با خجالت گفت: «خب دیگه، فکر کنم واقعاً...» خانم مؤدبانه گفت: «باید برید؟ فکر می‌کردم شاید می‌تونستید شام رو بمونید...» جونز گفت: «خب، چرا، می‌تونستم، می‌دونید، اگه...» «پس خواهش می‌کنم بمونید. مطمئنم شوهرم خیلی خوشحال می‌شه.» بی‌رمق گفت: «بسیار خب، می‌مونم» و دوباره در صندلی فرو رفت؛ پر از چای و غرقِ فلاکت.

بابا به خانه آمد. شام خوردند. جونز تمام مدتِ شام نشسته بود و نقشه می‌کشید که ساعت هشت‌ونیم برود. همهٔ اهل خانه با خودشان فکر می‌کردند آقای جونز هم احمق است و هم عبوس، یا فقط احمق است.

بعد از شام، مامان تصمیم گرفت «سرِ حرفش بیاورد» و عکس نشانش داد. تمام موزهٔ خانوادگی را نشانش داد، چند صد عکس: عکس عموی بابا و همسرش، عکس برادرِ مامان و پسر کوچکش، عکسی فوق‌العاده جالب از دوستِ عموی بابا در لباس نظامیِ بنگال، عکسی فوق‌العاده خوش‌افتاده از سگِ شریکِ پدربزرگِ بابا، و عکسی فوق‌العاده شیطنت‌آمیز از خودِ بابا که برای یک مهمانیِ بالماسکه لباسِ شیطان پوشیده بود. ساعت هشت‌ونیم، جونز هفتادویک عکس را بررسی کرده بود. حدود شصت‌ونه عکسِ دیگر مانده بود که هنوز ندیده بود. جونز بلند شد.

با التماس گفت: «دیگه باید شب‌به‌خیر بگم.» گفتند: «شب‌به‌خیر؟ چرا؟ تازه هشت‌ونیمه! کاری دارید؟» اعتراف کرد: «هیچ کاری.» بعد چیزی دربارهٔ شش هفته ماندن زیر لب گفت و با فلاکت خندید.

درست همان موقع معلوم شد بچهٔ عزیزدردانهٔ خانواده، آن وروجکِ نازنین، کلاه آقای جونز را قایم کرده است؛ پس بابا گفت که باید بماند و به یک پیپ و گپ دعوتش کرد. پیپ را بابا کشید و گپ را تحویل جونز داد، و او همچنان ماند. هر لحظه می‌خواست دل به دریا بزند، اما نمی‌توانست. بعد بابا حسابی از جونز خسته شد، به خودش پیچ‌وتاب داد و سرانجام با لحنی شوخی‌آمیز و کنایه‌دار گفت بهتر است جونز شب را هم بماند؛ می‌توانند برایش جایی بیندازند. جونز منظورش را اشتباه فهمید و با چشم‌های اشک‌آلود تشکر کرد. بابا هم جونز را در اتاقِ مهمان خواباند و از تهِ دل به او لعنت فرستاد.

صبحِ روز بعد، پس از صبحانه، بابا به محل کارش در سیتی رفت و جونز را دل‌شکسته، مشغول بازی با بچه، جا گذاشت. دیگر ذره‌ای جرئت برایش نمانده بود. تمام روز می‌خواست برود، اما این ماجرا فکرش را چنان مشغول کرده بود که اصلاً نمی‌توانست. وقتی بابا عصر به خانه برگشت، از دیدن جونز که هنوز آنجا بود، هم تعجب کرد و هم دلخور شد. خواست با شوخی بیرونش کند و گفت فکر می‌کند باید از او پولِ خورد و خوراک بگیرد؛ هه! هه! جوانِ نگون‌بخت لحظه‌ای با وحشت خیره ماند، بعد دستِ بابا را سخت فشرد، هزینهٔ یک ماه اقامت و غذا را پیشاپیش پرداخت کرد، از هم پاشید و مثل بچه‌ها به هق‌هق افتاد.

روزهای بعد، عبوس شده بود و نمی‌شد به او نزدیک شد. البته یکسره در اتاق پذیرایی زندگی می‌کرد و کمبودِ هوای تازه و تحرک، بدجوری به سلامتش لطمه می‌زد. وقتش را به چای‌نوشیدن و نگاه‌کردن به عکس‌ها می‌گذراند. ساعت‌ها می‌ایستاد و به عکس‌های دوستِ عموی بابا در لباس نظامیِ بنگال خیره می‌شد؛ با او حرف می‌زد و گاهی با تلخی به او فحش می‌داد. آشکارا داشت عقلش را از دست می‌داد.

سرانجام از پا افتاد. در هذیانی شدید از تب، او را به طبقهٔ بالا بردند. بیماریِ پس از آن وحشتناک بود. هیچ‌کس را نمی‌شناخت، حتی دوستِ عموی بابا را در لباس نظامیِ بنگال. گاهی ناگهان در تخت نیم‌خیز می‌شد و فریاد می‌زد: «خب، فکر کنم من...» و بعد با خنده‌ای هولناک روی بالش می‌افتاد. باز از جا می‌پرید و داد می‌زد: «یه فنجون چای دیگه و عکس‌های بیشتر! عکس‌های بیشتر! ها! ها!»

سرانجام، پس از یک ماه عذاب، در آخرین روزِ تعطیلاتش از دنیا رفت. می‌گویند وقتی لحظهٔ آخر رسید، در تخت نشست، لبخندِ زیبایی از اطمینان بر چهره‌اش نشست و گفت: «خب، فرشته‌ها دارن صدام می‌زنن؛ متأسفم، دیگه واقعاً باید برم. عصر بخیر.»

و روحش به همان سرعتی از زندانِ تن بیرون جست که گربه‌ای تعقیب‌شده از روی پرچینِ باغ می‌پرد.

بازگشت به نوشته‌ها