
هدیهگرفتن هم آسان نیست
گزیدهای از «هدیهها»؛ دربارهٔ بخشیدن، پذیرفتن و احساسِ وابستگیای که ممکن است همراهشان بیاید.
قانونِ بخشش آبراهی دشوار است؛ یا باید با احتیاط در آن راند، یا قایقی سختجان داشت. کارِ انسان این نیست که هدیه بگیرد. چطور جرئت میکنید هدیه بدهید؟ ما میخواهیم بر پایِ خود بایستیم. بخشنده را بهتمامی نمیبخشیم. دستی که به ما غذا میدهد، تا حدی در خطرِ گازگرفتهشدن است. از عشق هر چیزی را میتوانیم بپذیریم، زیرا این راهی است برای دریافتِ آن از خودمان؛ اما از کسی که خود را در مقامِ بخشنده مینشاند، نه. گاهی از غذایی که میخوریم بیزار میشویم، زیرا در زیستن بهواسطهٔ آن، چیزی از وابستگیِ خوارکننده احساس میکنیم.
«برادر، اگر ژوپیتر به تو هدیهای میدهد، مراقب باش از دستهایش چیزی نگیری.»
ما همهچیز را میخواهیم. کمتر از آن خرسندمان نمیکند. جامعه را به محاکمه میکشیم اگر علاوه بر خاک و آتش و آب، فرصت، عشق، احترام و چیزهایی برای حرمتگذاشتن در اختیارمان نگذارد.
کسی که بتواند هدیهای را خوب بپذیرد، آدمِ خوبی است. ما از هدیه یا شاد میشویم یا اندوهگین، و هر دو احساس نابجا هستند. فکر میکنم وقتی از هدیهای شاد یا غمگین میشوم، نوعی خشونت رخ داده و نوعی خواری تحمل شده است. وقتی به استقلالم دستاندازی میشود، یا وقتی هدیه از سویِ کسانی میرسد که روحیهام را نمیشناسند و در نتیجه کارشان پشتوانهای ندارد، اندوهگین میشوم؛ و اگر هدیه بیشازحد خوشحالم کند، آنوقت باید شرمنده باشم که بخشنده دلم را بخواند و ببیند که کالای او را دوست دارم، نه خودِ او را.
هدیه، برای آنکه راستین باشد، باید جاریشدنِ بخشنده به سویِ من باشد، در تناسب با جاریشدنِ من به سویِ او. وقتی آبها همسطح شوند، داراییِ من به او میرسد و داراییِ او به من. هرچه او دارد از آنِ من است و هرچه من دارم از آنِ او. به او میگویم: چگونه میتوانی این کوزهٔ روغن یا این سبوی شراب را به من بدهی، وقتی همهٔ روغن و شرابِ تو از آنِ من است؛ حالآنکه این هدیه انگار همین باورِ مرا انکار میکند؟ از همین روست که چیزهای زیبا، نه چیزهای سودمند، برای هدیهدادن مناسباند.