
بطری را باید ارزانتر بفروشی
گزیدهای از «جنِ بطری» رابرت لوئیس استیونسن؛ بطری آرزوها را برآورده میکند، به شرط آنکه پیش از مرگ، ارزانتر بفروشیاش.
مرد جواب داد: «نه، خانه را نمیگویم؛ بطری را میگویم. باید بدانی، با اینکه اینقدر ثروتمند و خوشبخت به نظر میرسم، همهٔ داراییام، همین خانه و باغش، از بطریای آمده که چندان بزرگتر از نیم لیتر نیست. این هم خودش.»
محفظهای قفلشده را باز کرد و بطریِ شکمگرد و گردندرازی بیرون آورد؛ شیشهاش مثل شیر سفید بود و در بافتِ آن رنگهای رنگینکمان تغییر میکرد. درونش چیزی مبهم حرکت میکرد، چیزی شبیه سایه و آتش.
مرد گفت: «بطری همین است.» و وقتی کئاوه خندید، اضافه کرد: «باور نمیکنی؟ پس خودت امتحان کن. ببین میتوانی بشکنیاش؟»
کئاوه بطری را گرفت و آنقدر به زمین کوبید که خسته شد؛ اما بطری مثل توپِ بچهها از زمین میجست و هیچ آسیبی نمیدید.
کئاوه گفت: «عجیب است. هم از ظاهرش و هم از لمسش باید گفت که شیشهای است.»
مرد، با آهی سنگینتر از همیشه، جواب داد: «شیشهای هم هست؛ اما شیشهاش را در آتشِ دوزخ آبدیده کردهاند. جنی در آن زندگی میکند و آن سایهای که میبینیم درونش حرکت میکند، همان است؛ دستکم من اینطور فکر میکنم. هرکس این بطری را بخرد، جن به فرمانش درمیآید. هرچه بخواهد ــ عشق، شهرت، پول، خانهای مثل این، یا حتی شهری مثل همین شهر ــ کافی است به زبان بیاورد تا مالِ او شود. ناپلئون این بطری را داشت و با آن فرمانروای جهان شد؛ اما سرانجام فروختش و سقوط کرد. ناخدا کوک هم این بطری را داشت و به کمکش راهِ آنهمه جزیره را پیدا کرد؛ اما او هم فروختش و در هاوایی کشته شد. چون بهمحضِ فروشِ بطری، قدرت و حمایتش از میان میرود؛ و اگر آدم به آنچه دارد قانع نماند، بدبختی به سراغش میآید.»
کئاوه گفت: «بااینحال، خودت از فروختنش حرف میزنی؟»
مرد جواب داد: «من هرچه میخواهم دارم و دارم پیر میشوم. یک کار هست که جن نمیتواند بکند: نمیتواند عمر را دراز کند. و انصاف نیست از تو پنهان کنم که این بطری یک عیب دارد؛ اگر کسی پیش از فروختنش بمیرد، تا ابد در آتشِ دوزخ میسوزد.»
کئاوه فریاد زد: «راستی که عیب کمی هم نیست! من کاری به این چیز ندارم. شکر خدا، بیخانه هم میشود سر کرد؛ اما چیزی که ذرهای تحملش را ندارم، دوزخیشدن است.»
مرد جواب داد: «عجب! نباید اینقدر شتابزده نتیجه بگیری. کافی است از قدرتِ جن بهاندازه استفاده کنی، بعد بطری را به کسِ دیگری بفروشی، همانطور که من به تو میفروشم، و باقی عمرت را آسوده بگذرانی.»
کئاوه گفت: «خب، من دو چیز میبینم. یکی اینکه مدام مثل دخترِ عاشق آه میکشی؛ و دیگر اینکه این بطری را خیلی ارزان میفروشی.»
مرد گفت: «دلیلِ آهکشیدنم را که گفتم. میترسم سلامتیام رو به زوال باشد؛ و همانطور که خودت گفتی، مردن و نصیبِ شیطان شدن برای هرکسی مایهٔ تأسف است. اما اینکه چرا اینقدر ارزان میفروشم، باید برایت توضیح بدهم که این بطری ویژگیِ عجیبی دارد. خیلی وقت پیش، وقتی شیطان برای نخستین بار آن را به زمین آورد، فوقالعاده گران بود و نخستینبار آن را به قیمتِ چندین میلیون دلار به کشیش یوحنا فروختند؛ اما این بطری اصلاً فروختنی نیست، مگر اینکه با ضرر فروخته شود. اگر به همان قیمتی که خریدهای بفروشیاش، مثل کبوترِ جلد به پیشت برمیگردد. بنابراین در طول این قرنها قیمتش مدام پایین آمده و حالا بطری خیلی ارزان شده است. خودم آن را از یکی از همسایههای ثروتمندم روی همین تپه خریدم و نود دلار بابتش دادم. میتوانم حداکثر به هشتادونه دلار و نودونه سنت بفروشمش، اما یک پنی هم بیشتر نه، وگرنه دوباره پیشم برمیگردد. خب، اینجا دو گرفتاری هست. اول اینکه وقتی چنین بطریِ عجیبی را به هشتاد و خردهای دلار عرضه میکنی، مردم خیال میکنند شوخی میکنی. و دوم ــ اما عجلهای نیست ــ لازم نیست واردِ آن یکی بشوم. فقط یادت باشد که موقعِ فروش باید پولِ سکه بگیری.»
کئاوه پرسید: «از کجا بدانم همهٔ اینها راست است؟»
مرد جواب داد: «بعضی چیزهایش را همین حالا میتوانی امتحان کنی. پنجاه دلارت را به من بده، بطری را بگیر و آرزو کن پنجاه دلارت به جیبت برگردد. اگر این اتفاق نیفتاد، به شرفم قسم که معامله را به هم بزنم و پولت را پس بدهم.»
کئاوه پرسید: «سرم کلاه نمیگذاری؟»
مرد سوگندی سخت خورد.
کئاوه گفت: «خب، همینقدر خطر میکنم؛ اینکه ضرری ندارد.» پولش را به مرد داد و مرد هم بطری را به او سپرد.
کئاوه گفت: «جنِ بطری، پنجاه دلارم را پس میخواهم.» و واقعاً هنوز حرفش تمام نشده بود که جیبش دوباره به همان سنگینیِ قبل شد.
کئاوه گفت: «راستی که بطریِ شگفتانگیزی است.»
مرد گفت: «خب، روزت بهخیر، جوانِ خوب؛ شیطان هم بهجای من همراهت باشد!»
کئاوه گفت: «صبر کن، من دیگر از این شوخیها نمیخواهم. بیا، بطریات را پس بگیر.»
مرد درحالیکه دستهایش را به هم میمالید، جواب داد: «تو آن را ارزانتر از قیمتی که من خریده بودم خریدی. حالا مالِ خودت است؛ من هم فقط میخواهم زودتر پشتت را ببینم.» زنگ زد و خدمتکارِ چینیاش را صدا کرد تا کئاوه را تا درِ خروجی ببرد.