
دندانِ تیز، هیولا نمیسازد
گزیدهای از جان راسکین؛ فرقِ موجودی که فقط چندشآور است با هیولایی که واقعاً جان دارد.
منظورم این نیست که آنچه در اینجا میگویم دربارهٔ آفریدههای تخیل صدق میکند. اینجا استادِ راستینِ گروتسک را در مقامِ کسی میبینیم که مینگرد، نه کسی که میآفریند. کارِ او از آن رو سرکش است که هراسانگیزیِ جهانِ پیرامون بر دلش سنگینی میکند؛ ازاینرو در سراسرِ آن، نشانهٔ بینشی ژرف در طبیعت خواهیم یافت. جانوران و پرندگانِ او، هرقدر هم هیولاوار باشند، با جانوران و پرندگانِ واقعی پیوندهایی عمیق دارند.
ممکن است مردی کمدانش باشد و با قوانینِ طبیعت آشناییِ چندانی نداشته باشد؛ بیگمان مردی پُرمشغله است و فرصتِ زیادی برای تماشای طبیعت ندارد؛ اما هرگز ماری را ندیده که از راهش بگذرد، یا پرندهای را که در آسمان بجهد، یا سوسماری را که روی سنگ آفتاب بگیرد، بیآنکه از شکوه و سرشتِ درونیِ هرکدام آنقدر بیاموزد که از آن پس دیگر نتواند بیهیچ احساسی تصورشان کند. شاید نتواند پَر و پولک را خوب بتراشد؛ اما با همهٔ اینها، موجوداتش گاز میگیرند و پرواز میکنند.
هنرمندِ فرومایه درست وارونهٔ اوست. نه هرگز طبیعت را حس کرده است و نه به آن نگریسته؛ و اگر بکوشد از کارِ آن دیگری تقلید کند، هر ضربهٔ دستش بیهدف خواهد بود و همهٔ نامتعارفکاریهایش بیاثر؛ میتواند ابروها را در هم بکشد، لبها را بپیچاند، منقارها را دراز کند و دندانها را تیز کند، اما همه بیهوده خواهد بود. میتواند موجوداتش را چندشآور کند، اما هرگز هراسانگیز نخواهد کرد.