تندباد، فلیکس والوتون، ۱۸۹۴؛ چاپ چوبی
تندباد، فلیکس والوتون، ۱۸۹۴؛ چاپ چوبی

خجالتِ دویدن دنبال کلاه

گزیده‌ای از چسترتون؛ چرا همان دویدنی که در ورزش لذت دارد، وقتی باد کلاه را می‌برد خفت‌آور می‌شود؟

برای مثال، تصورِ رایج این است که دویدن دنبالِ کلاه ناخوشایند است. چرا باید برای ذهنی منظم و پرهیزگار ناخوشایند باشد؟ صرفاً به این دلیل نیست که دویدن است و آدم را خسته می‌کند. همین آدم‌ها در بازی و ورزش خیلی تندتر می‌دوند. همین آدم‌ها با اشتیاقی بسیار بیشتر دنبالِ یک توپِ کوچکِ چرمیِ بی‌جاذبه می‌دوند تا دنبالِ یک کلاه ابریشمیِ قشنگ.

تصور می‌کنند دویدن دنبالِ کلاه خفت‌آور است؛ و وقتی می‌گویند خفت‌آور، منظورشان این است که خنده‌دار است. البته که خنده‌دار است؛ اما انسان موجودِ بسیار خنده‌داری است و بیشترِ کارهایش هم خنده‌دارند؛ مثلاً غذاخوردن. و خنده‌دارترین کارها دقیقاً همان‌هایی‌اند که بیش از همه ارزشِ انجام‌دادن دارند؛ مثلِ عشق‌ورزیدن. مردی که دنبالِ کلاه می‌دود، نصفِ مردی که در پیِ همسر می‌دود هم مضحک نیست.

حالا اگر آدم در این باره احساسِ درستی داشته باشد، می‌تواند با مردانه‌ترین شور و مقدس‌ترین شادی دنبالِ کلاهش بدود. می‌تواند خود را شکارچیِ سرخوشی ببیند که حیوانی وحشی را دنبال می‌کند؛ چون به‌راستی هیچ حیوانی نمی‌تواند از آن وحشی‌تر باشد. در واقع، کم‌کم دارم باور می‌کنم که شکارِ کلاه در روزهای بادی، ورزشِ طبقاتِ بالای آینده خواهد بود. خانم‌ها و آقایان در صبحی پرباد، روی بلندی‌ای گرد خواهند آمد. به آن‌ها خواهند گفت که دستیارانِ حرفه‌ای در فلان بیشه کلاهی را رَم داده‌اند، یا هر اصطلاحِ فنی‌ای که برایش به کار می‌رود.

توجه کنید که این سرگرمی، ورزش و انسان‌دوستی را به کامل‌ترین شکل با هم جمع خواهد کرد. شکارچیان احساس خواهند کرد که دردی به کسی نمی‌رسانند. بلکه احساس خواهند کرد به کسانی که تماشا می‌کنند لذت می‌بخشند؛ لذتی فراوان، تقریباً مهارنشدنی.

آخرین بار که پیرمردی را دیدم که در هایدپارک دنبالِ کلاهش می‌دوید، به او گفتم چنین دلِ نیکوکاری باید سرشار از آرامش و سپاس باشد، وقتی به این فکر می‌کند که هر حرکت و حالتِ بدنش در همان لحظه چه لذتِ بی‌تکلفی به جمعیت می‌بخشد.

بازگشت به نوشته‌ها