بر پل اروپا، گوستاو کایبوت، ۱۸۷۶–۱۸۷۷
بر پل اروپا، گوستاو کایبوت، ۱۸۷۶–۱۸۷۷

آزادیِ ناشناس‌ماندن

گزیده‌ای از «کلان‌شهر و حیات ذهنی»؛ دربارهٔ فاصله‌ای که زندگی در میانِ انبوهِ آدم‌ها به آن نیاز دارد.

می‌توان نگرشِ ذهنیِ کلان‌شهرنشینان به یکدیگر را، از نظرِ شکلِ ظاهری، حفظِ فاصله نامید.

اگر تماسِ بیرونیِ پیوسته با آدم‌های بی‌شمار، به همان تعداد واکنشِ درونی برمی‌انگیخت که در شهری کوچک برمی‌انگیزد، جایی که تقریباً هر رهگذری را می‌شناسیم و با هرکس رابطه‌ای مثبت داریم، درونمان یکسره متلاشی می‌شد و به وضعِ روانیِ کاملاً تصورناپذیری می‌افتادیم.

هم این وضعیتِ روان‌شناختی و هم حقِ بی‌اعتمادی‌ای که در برابرِ عناصرِ زندگیِ کلان‌شهری داریم که در تماس‌هایی گذرا از کنارمان می‌گذرند، ما را به آن حفظِ فاصله وامی‌دارد؛ حفظِ فاصله‌ای که باعث می‌شود اغلب حتی چهرهٔ همسایه‌ای را که سال‌ها در یک خانه با او زندگی کرده‌ایم نشناسیم، و از همین رو، در چشمِ ساکنانِ شهرهای کوچک، بارها سرد و بی‌عاطفه جلوه کنیم.

حتی، اگر اشتباه نکنم، رویِ درونیِ این حفظِ فاصلهٔ بیرونی فقط بی‌اعتنایی نیست؛ بلکه بیشتر از آنچه خودمان آگاه باشیم، بیزاری‌ای خفیف، احساسِ بیگانگی و پس‌زدنِ متقابل است که در لحظهٔ تماسِ نزدیک، به هر علتی که رخ دهد، می‌تواند بی‌درنگ به نفرت و درگیری بدل شود.

تمامِ سازمانِ درونیِ چنین شبکهٔ گسترده‌ای از روابط، بر طیفی درجه‌بندی‌شده و بسیار متنوع از همدلی‌ها، بی‌اعتنایی‌ها و بیزاری‌ها استوار است؛ از کوتاه‌ترین تا پایدارترینِ آن‌ها.

دامنهٔ بی‌اعتنایی در این میان، آن‌قدر که در نگاهِ سطحی به نظر می‌رسد بزرگ نیست؛ فعالیتِ روانِ ما تقریباً به هر تأثیری از سویِ انسانی دیگر، با احساسی مشخص پاسخ می‌دهد؛ فقط ناآگاهانه‌بودن، گذرایی و تغییرِ این احساس‌هاست که گویی آن‌ها را در بی‌اعتنایی حل می‌کند.

در واقع، این بی‌اعتنایی برای ما همان‌قدر غیرطبیعی است که درهم‌رفتگیِ ناشی از اثرپذیریِ متقابل و بی‌تمایز تحمل‌ناپذیر است. بیزاری، این صورتِ نهفته و مقدماتیِ ستیزِ عملی، ما را از این دو خطرِ معمولِ کلان‌شهر حفظ می‌کند؛ فاصله‌ها و روی‌گردانی‌هایی را پدید می‌آورد که بدونِ آن‌ها اصلاً نمی‌شد این نوع زندگی را پیش برد. اندازه‌ها و ترکیب‌هایشان، آهنگِ پدیدار و ناپدیدشدنشان و صورت‌هایی که در آن‌ها ارضا می‌شوند، همراه با انگیزه‌هایی که به معنای محدودتر وحدت‌بخش‌اند، کلی جدایی‌ناپذیر از شکلِ زندگیِ کلان‌شهری می‌سازند: آنچه در این زندگی مستقیماً گسست به نظر می‌رسد، در واقع فقط یکی از صورت‌های بنیادیِ اجتماعی‌شدنِ آن است.

اما این حفظِ فاصله، با ته‌رنگِ بیزاریِ پنهانش، خود بارِ دیگر همچون صورت یا جامهٔ سرشتِ ذهنیِ بسیار عام‌تری از کلان‌شهر ظاهر می‌شود.

زیرا به فرد، نوع و اندازه‌ای از آزادیِ شخصی می‌بخشد که در مناسباتِ دیگر هیچ همانندی ندارد؛ و از این راه به یکی از گرایش‌های بزرگِ تحولِ زندگیِ اجتماعی به‌طورِ کلی بازمی‌گردد؛ یکی از آن معدود گرایش‌هایی که می‌توان برایشان قاعده‌ای تقریباً فراگیر یافت.

بازگشت به نوشته‌ها