آب‌تنی‌کنندگان در انییر، ژرژ سورا، ۱۸۸۴؛ رنگ‌روغن روی بوم، نگارخانهٔ ملی لندن، NG3908
آب‌تنی‌کنندگان در انییر، ژرژ سورا، ۱۸۸۴؛ رنگ‌روغن روی بوم، نگارخانهٔ ملی لندن، NG3908

کسی مجبورم نکرد

گزیده‌ای از «دفاع از بیکاران»؛ دربارهٔ زندگی‌ای که بیرون از کار، چیزی برای لذت‌بردن در آن باقی نمانده است.

مشغلهٔ بیش‌ازحد، چه در مدرسه و دانشگاه، چه در کلیسا و بازار، نشانهٔ کمبودِ نیروی زندگی است؛ و توانِ بیکارماندن، از اشتیاقی گسترده به زندگی و حسِ نیرومندِ هویتِ شخصی خبر می‌دهد. آدم‌هایی زنده‌مرده و فرسوده از عادت در میان ما هستند که جز هنگامِ انجامِ کاری متعارف، به‌ندرت متوجهِ زنده‌بودنِ خود می‌شوند. آن‌ها را به روستا ببرید یا سوارِ کشتی کنید تا ببینید چطور دلشان برای میزِ کار یا اتاقِ مطالعه‌شان پر می‌کشد.

کنجکاوی ندارند؛ نمی‌توانند خود را به چیزهایی بسپارند که اتفاقی توجهشان را جلب می‌کند؛ از به‌کارگرفتنِ توانایی‌هایشان، به‌خاطرِ خودِ آن، لذت نمی‌برند؛ و اگر ضرورت با چوب به جانشان نیفتد، حتی همان‌جا بی‌حرکت می‌مانند. حرف‌زدن با چنین کسانی فایده ندارد: نمی‌توانند بیکار بمانند، سرشتشان آن‌قدر گشاده نیست؛ و ساعت‌هایی را که به جان‌کندنِ دیوانه‌وار در آسیابِ پول‌سازی اختصاص نداده‌اند، در نوعی خوابِ بی‌خبری می‌گذرانند.

وقتی لازم نیست به اداره بروند، وقتی گرسنه نیستند و میلی به نوشیدن ندارند، سراسرِ جهانِ زنده برایشان صفحه‌ای سفید است. اگر مجبور باشند یک ساعت یا بیشتر منتظرِ قطار بمانند، با چشم‌های باز به خلسه‌ای ابلهانه فرو می‌روند.

با دیدنشان خیال می‌کنید نه چیزی برای تماشا هست و نه کسی برای گفت‌وگو؛ گمان می‌کنید فلج شده‌اند یا عقلشان را از دست داده‌اند؛ بااین‌حال، چه‌بسا به شیوهٔ خود کارکنانِ سخت‌کوشی باشند و برای یافتنِ ایرادی در یک سند یا تشخیصِ چرخشی در بازار، چشمِ تیزی داشته باشند. مدرسه و دانشگاه رفته‌اند، اما تمامِ مدت چشمشان به مدال بوده است؛ در جهان گشته‌اند و با آدم‌های باهوش معاشرت کرده‌اند، اما تمامِ مدت به کارهای خودشان فکر کرده‌اند. گویی روحِ آدمی از آغاز به‌اندازهٔ کافی کوچک نبوده، آن‌ها روحِ خود را با زندگی‌ای سراسر کار و بی‌هیچ بازی، کوچک‌تر و تنگ‌تر کرده‌اند؛ تا حالا در چهل‌سالگی، بی‌هیچ شوقِ توجهی، ذهنی خالی از هر مایهٔ سرگرمی و بی‌آنکه دو فکر داشته باشند که به هم بسایند، منتظرِ قطار بنشینند.

پیش از آنکه شلوار به پا کند، شاید از صندوق‌ها بالا می‌رفت؛ وقتی بیست‌ساله بود، به دخترها خیره می‌شد؛ اما حالا پیپ تا آخر دود شده، قوطیِ انفیه خالی است و جنابِ آقا با چشم‌هایی اندوه‌بار، راست و خشک روی نیمکتی نشسته است. این چیزی نیست که من موفقیت در زندگی بدانم.

اما تنها خودِ او از عادت‌های پرمشغله‌اش رنج نمی‌برد؛ همسر و فرزندانش، دوستان و خویشانش، و حتی کسانی که در واگنِ قطار یا اتوبوس کنارش می‌نشینند نیز رنج می‌برند. وقف‌کردنِ همیشگیِ خود به چیزی که آدم کارِ خویش می‌نامد، تنها با غفلتِ همیشگی از بسیاری چیزهای دیگر دوام می‌آورد. و به‌هیچ‌وجه معلوم نیست که کارِ آدم، مهم‌ترین کاری باشد که باید انجام دهد.

بازگشت به نوشته‌ها