واگنِ درجهٔ سه؛ اونوره دومیه، ۱۸۶۴، رنگ‌روغن روی بوم؛ موزهٔ متروپولیتن، نیویورک، 29.100.129.
واگنِ درجهٔ سه؛ اونوره دومیه، ۱۸۶۴، رنگ‌روغن روی بوم؛ موزهٔ متروپولیتن، نیویورک، 29.100.129.

اگر جای او بودم

گزیده‌ای از «نظریهٔ احساسات اخلاقی»؛ چرا رنج و خشمِ دیگری از بیرون زیادی به نظر می‌رسد، و چقدر می‌توانیم خودمان را جای او بگذاریم؟

اگر داوریِ تو در مسائلِ نظری، یا سلیقه‌ات، درست برخلافِ من باشد، به‌آسانی می‌توانم از این اختلاف بگذرم؛ و اگر اندکی خویشتن‌دار باشم، شاید حتی گفت‌وگو با تو دربارهٔ همین موضوع‌ها هم برایم خوشایند باشد. اما اگر با بدبختی‌هایی که به سرم آمده هیچ همدلی‌ای نداشته باشی، یا همدلی‌ات هیچ تناسبی با اندوهی که آشفته‌ام کرده نداشته باشد؛ اگر از ستم‌هایی که دیده‌ام اصلاً خشمگین نباشی، یا خشمت هیچ تناسبی با رنجشی که مرا از خود بی‌خود کرده نداشته باشد، دیگر نمی‌توانیم دربارهٔ این موضوع‌ها با هم حرف بزنیم. تحملِ یکدیگر برایمان ناممکن می‌شود. نه من تابِ معاشرت با تو را دارم و نه تو با من. تو از تندی و شورِ احساسِ من حیران می‌شوی و من از بی‌اعتناییِ سرد و بی‌احساسیِ تو به خشم می‌آیم.

در همهٔ این موارد، برای آنکه میانِ احساسِ ناظر و کسی که خود درگیرِ ماجراست هماهنگی‌ای پدید بیاید، ناظر باید پیش از هر چیز بکوشد تا جایی که می‌تواند خود را جای دیگری بگذارد و تک‌تکِ جزئیاتِ رنجی را که ممکن است بر او بگذرد، برای خود مجسم کند. باید تمامِ وضعیتِ همراهش را با ریزترین جزئیاتش از آنِ خود کند و بکوشد این جابه‌جاییِ خیالی را، که همدلی‌اش بر آن استوار است، تا حدِ ممکن کامل سازد.

با این همه، باز هم احتمالِ زیادی دارد که احساسِ ناظر به شدتِ احساسِ فردِ رنج‌دیده نرسد. آدمیان، هرچند طبیعتاً اهلِ همدلی‌اند، هرگز در برابرِ آنچه بر دیگری گذشته، همان شدتِ احساسی را پیدا نمی‌کنند که به‌طور طبیعی در خودِ آن شخص برانگیخته می‌شود. این جابه‌جاییِ خیالی، که همدلی‌شان بر آن بنا شده، فقط لحظه‌ای دوام دارد.

فکرِ اینکه خودشان در امان‌اند و واقعاً رنج نمی‌کشند، مدام به ذهنشان راه می‌یابد. این فکر مانع نمی‌شود احساسی کم‌وبیش شبیهِ احساسِ رنج‌دیده پیدا کنند، اما نمی‌گذارد شدتِ آن حتی به احساسِ او نزدیک شود. کسی که خود گرفتارِ ماجراست این را می‌فهمد و در همان حال سخت خواهانِ همدلیِ کامل‌تری است.

او مشتاقِ آرامشی است که جز از هماهنگیِ کاملِ احساسِ ناظران با احساسِ خودش به دست نمی‌آید. وقتی گرفتارِ احساساتِ شدید و ناخوشایند است، تنها دل‌خوشی‌اش این است که ببیند احساسِ دلِ آنان از هر نظر با احساسِ دلِ خودش هم‌آهنگ است. اما فقط وقتی می‌تواند به رسیدن به این همدلی امیدوار باشد که شدتِ احساسش را تا اندازه‌ای پایین بیاورد که ناظران بتوانند با آن همراه شوند. اگر اجازه داشته باشم چنین بگویم، باید تیزیِ نغمهٔ طبیعیِ احساسش را ملایم کند تا با احساسِ اطرافیانش هماهنگ و هم‌ساز شود.

البته آنچه آنان احساس می‌کنند، همیشه از بعضی جهت‌ها با احساسِ او فرق خواهد داشت؛ و دلسوزی هرگز نمی‌تواند دقیقاً همان اندوهِ خودِ شخص باشد. زیرا آگاهیِ پنهان از اینکه جابه‌جاییِ موقعیت‌ها، که احساسِ همدلی از آن پدید می‌آید، صرفاً خیالی است، نه‌تنها از شدتِ آن می‌کاهد، بلکه تا اندازه‌ای نوعش را هم تغییر می‌دهد و صورتِ کاملاً متفاوتی به آن می‌بخشد.

با این حال، روشن است که این دو احساس می‌توانند به‌اندازه‌ای با هم هماهنگ باشند که برای سازگاریِ جامعه کافی است. هرگز یک‌صدا نمی‌شوند، اما می‌توانند هم‌ساز باشند؛ و همین تمامِ چیزی است که لازم داریم یا می‌خواهیم.

بازگشت به نوشته‌ها