ملال؛ والتر سیکرت، ۱۹۱۴، رنگ‌روغن روی بوم؛ تیت، لندن، N03846.
ملال؛ والتر سیکرت، ۱۹۱۴، رنگ‌روغن روی بوم؛ تیت، لندن، N03846.

رسیدم؛ پس چرا خوشحال نیستم؟

گزیده‌ای از شوپنهاور؛ دربارهٔ چیزی که از دور می‌خواهیم و وقتی به آن می‌رسیم، کافی نیست.

صحنه‌های زندگی ما مانند تصویرهایی‌اند که از موزاییک‌های درشت ساخته شده‌اند. از نزدیک که نگاهشان کنیم، اثری بر ما نمی‌گذارند. فقط وقتی کمی فاصله بگیریم، زیبایی‌ای در آن‌ها پیدا می‌شود. پس رسیدن به چیزی که آرزویش را داشته‌ایم، تنها پوچی و تهی‌بودنش را آشکار می‌کند؛ و با آنکه همیشه در انتظارِ چیزهای بهتری زندگی می‌کنیم، هم‌زمان بارها حسرت می‌خوریم و می‌خواهیم گذشته را پس بگیریم.

حال را چیزی می‌دانیم که باید تا وقتی می‌گذرد تحملش کرد و تنها به کارِ رساندن ما به مقصدمان می‌آید. از همین رو، بیشترِ مردم اگر در پایانِ زندگی به عقب نگاه کنند، خواهند دید که تمامِ این مدت موقت زندگی کرده‌اند: با شگفتی درمی‌یابند همان چیزی که نادیده گرفته‌اند و بی‌آنکه از آن لذت ببرند گذاشته‌اند بگذرد، خودِ آن زندگی‌ای بوده که همهٔ وقتشان را در انتظارش گذرانده‌اند.

دربارهٔ چه بسیار آدم‌ها که می‌توان گفت امید آن‌قدر بازی‌شان داد تا رقص‌کنان به آغوش مرگ رفتند!

از سوی دیگر، انسان چه موجودِ سیری‌ناپذیری است! هر خواسته‌ای که برآورده می‌شود، بذرِ خواسته‌ای تازه را می‌کارد؛ پس خواسته‌های هر ارادهٔ فردی پایانی ندارند. چرا چنین است؟ دلیلِ واقعی این است که اراده، اگر آن را فی‌نفسه در نظر بگیریم، فرمانروای همهٔ جهان‌هاست: همه‌چیز از آنِ اوست و بنابراین هیچ چیزِ واحدی نمی‌تواند خرسندش کند؛ فقط کلِ هستی می‌تواند، و آن هم بی‌پایان است.

با این همه، باید دلمان بسوزد وقتی می‌بینیم اراده، این فرمانروای جهان، در هیئتِ یک فرد چه اندک به دست می‌آورد: معمولاً فقط به‌اندازه‌ای که تن را زنده نگه دارد. از همین روست که انسان چنین تیره‌روز است.

زندگی پیش از هر چیز به‌صورتِ وظیفه‌ای پیشِ روی ما قرار می‌گیرد؛ منظورم وظیفهٔ زنده‌ماندن است، نانِ خود را درآوردن. اگر از عهدهٔ این کار برآییم، زندگی باری می‌شود و آن‌وقت وظیفهٔ دوم آغاز می‌شود: با آنچه به دست آورده‌ایم چه کنیم؟ چگونه بی‌حوصلگی را از خود دور کنیم؛ همان که چون پرنده‌ای شکاری بالای سرمان می‌چرخد و آماده است هر جا زندگی‌ای آسوده از نیاز دید، بر آن فرود بیاید. وظیفهٔ اول به‌دست‌آوردنِ چیزی است؛ دومی، ازبین‌بردنِ این احساس که آن را به دست آورده‌ایم؛ وگرنه باری بر دوشمان می‌شود.

بازگشت به نوشته‌ها